رادنیک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/3 ساعت دو بعدازظهر
رادنیک
شنیدین می گن آدم نباید افسارشو دست مردم بده؟ شده حکایت ما. شهریور سال قبل یکی از همکارا در به در دنبال کسی می گشت که حاضر بشه حتی برای یه مدت کوتاه از یه بچه گربۀ تازه متولد شده و بی خانمان نگهداری کنه. من که هرگز فکر داشتن یه حیوون رو توخونه نمی کردم، نمی دونم به چه حسابی و البته بیشتر به هوای غزاله که پیش ما بود، تصمیم گرفتم قبول کنم. اول قرار شد که پیشی فقط تا آخر شهریور پیش ما بمونه. من خواستم روزبه و غزاله رو سورپرایز کنم، به همین خاطرم برای اولین بار بدون مشورت با روزبه پیشی کوچولو رو که چون پسر بود، اسم رادنیک رو روش گذاشته بودن، بردم خونه. اینکار با مخالفت و اعتراض شدید روزبه مواجه شد ولی با اصرار من و غزاله با موندن خیلی کوتاه مدتش بالاجبار موافقت کرد. مختصر اینکه این مخلوق دوست داشتنی و شیطون کم کم چنان مهرش رو تو دل همه و به خصوص روزبه جا کرد که نتیجه به جای یکماه موندنش شد تا الان که نزدیک به 9 ماه از اومدنش به خونۀ ما گذشته. روزبه بعد از یه مدت مدافع سرسختش شده بود و عجیب اینکه تو همۀ ما هم رادنیک اونو بیشتر از همه دوست داره. از همون ابتدا ما برای حفظ سلامتی خودمون و البته حیوون تمام کارای واکسیناسیون و دارو دادن و اینا رو مرحله به مرحله انجام دادیم. حتی ایشون مفتخر به دریافت شناسنامه با نام رادنیک بابایی هم شدن. جونم براتون بگه که وقتی جوجومون بزرگتر شد، کاشف به عمل اومد که دختر تشریف دارن و ما همه سورپرایز شدیم. اسمش رو چون خیلی خوب بهش عادت کرده بود، تغییر ندادیم فقط من یه نیلوفرم به آخرش اضافه کردم. آخه خودم آهنگ راااادنیک نیــــــــــلوفر رو وقتی صداش می کنم و اونم بدو بدو می آد طرفم، خیلی دوست دارم. خلاصه این دُخمَل ما همه رو یه دل نه صد دل عاشق خودش کرد و با توجه به توصیه و راهنمایی های پزشک و اطمینانی که بهمون داد مبنی بر اینکه تا وقتی تو محیط خونه باشه و دارو ها و نوبت های واکسیناسیونش رو مرتب بزنه، هیچ نوع عفونت و یا خطری برای اعضای خانواده نخواهد داشت، شد یکی از اعضای ثابت خونۀ ما. اعتراض اطرافیان و خانواده و دوست و آشنا و نصیحتاشون و ترسوندناشون و تهدیداشون که چقدر خطر داره و بده و اخه و از این حرفا بماند. متخصصین ما رو کاملا آسوده خاطر کردن و من با اطمینان تصمیم به نگه داشتنش گرفتم تا اینکه: آهـــــــــــــــــان! حالا تازه اصل داستان شروع می شه.
رادنیک خانم با استفاده از بهترین امکانات و خوردن بیسکویت ها و غذاهای مخصوص گربه و داشتن یه خونۀ کوچولوی گرم و نرم مخصوص خودش، کم کم بزرگ شد جوری که باور نمی شد کرد این همون گربۀ رنجور و ریزه میزه و ضعیف چند ماه قبله. حالا می دید که نه بابا به جز محیط دوست داشتنی و قشنگ خونه، بیرون پنچره هم یه خبرایی هست و ضمنا یه سر و صداهای آشنایی هم می آد. به این نتیجه رسید که بیرون از این چهار دیواری خیلی خبرای خوبی هست. این بود که یه روز نه گذاشت و نه برداشت، سر و صدایی راه انداخت که گوش فلک و 10 تا همسایه اینور و اونور رو کر می کرد و بنای اعتراض گذاشت که یعنی می خوام برم بیرون. به دکترش زنگ زدیم و گفت که این همون قضیۀ به اصطلاح مِرنو کشیدن گربه هاست، یعنی اینکه رادنیک خانم بزرگ شده و دلش شوهر می خواد و الان دیگه کم کم وقتشه و راهشم فقط اینه که عقیمش کنید. آخ آخ آخ، این یکی دیگه تو مرام و قاموس ما نبود. به قول روزبه مگه ما روز اول به خاطر خودمون رادنیک رو آورده بودیم که حالا به خاطر دل خودمون خیلی راحت بریم عقیمش کنیم و نعمت مادر شدن رو ازش بگیریم. دکتر می گفت: مگر اینکه بزارین بره بیرون و بگرده و آزاد باشه و خوب البته بعدشم باردار شه و برگرده. خلاصه جونم براتون بگه بار اول با کمی داروی آرام بخش به توصیۀ پزشک، یک کم حالش بهتر شد و ما به فکر افتادیم که شاید بتونیم بدیمش به کسی که خونش حیاط دار باشه و ضمنا براشم فرقی نکنه اگه پیشولیش بعد از گشت و گذار با شکم پر برگرده تو خونه. تو همین گیر و دار کم کم خبرِ خوش قدم به دنیای دل مامان گذاشتنِ عدسک هم قطعی شد. من عجیب اون اوایل عصبی و بدخلق شده بودم و جالب اینکه به طور اتوماتیک سمت رادنیک هم نمی رفتم. وقتی احتمال بارداری قطعی شد، تصمیممون برای واگذاری رادنیک جدی شد و از همین جا بود که بدبختی شروع شد. چند تا از شاگردهای محل کارم داوطلب شدن و هرکدوم با علاقه و اشتیاق می خواستن از اون یکی پیشی بگیرن. خوب ما دخترمون رو که از سر راه نیورده بودیم که به همین راحتی هم هرکی اومد بگیم وردار برو. به همه گفتم که تا عید یعنی نزدیک 2 هفته فرصت دارن تا نظر قطعی شون رو اعلام کنن و تصمیم بگیرن. یکی می خواست رضایت مادرشو بگیره، یکی دیگه امتحاناش داشت تموم می شد، یکیشون که همش در حال اومدن پیش من و تاکید به ندادن رادنیک به کس دیگه ای بود ولی در مورد بردنش و شرایطش به خاطر کمی وقتش هیچ بار نمی تونست صحبت کنه. خلاصه چه دردسرتون ندم که عید هم اومد و رفت و از کسی خبر جدی نشد. جالب اینکه توا ین مدت فهمیدم چقدر آدم گربه دوست داریم که همشونم با آه و زاری به ما التماس می کردن یه وقت رادنیک رو از سر خستگی و عصبانیت بیرون در کوچه نزاریم با به هرکسی حاضر نشیم بدیم. مردم ما رو که می شناسین ولی هیچکدومشون شخصا تمایل به گرفتنش رو نشون نمی دادن. یا خونشون پر گربه بود و جا نداشتن یا چون گربۀ ایرانی داشتن با نژادهای دیگه کنار نمی اومد و یا هزار و یک دلیل دیگه. شاید بتونم بگم، راحت 15- 20 نفر تو این مدت ما رو سر کار گذاشتن. ما با توصیۀ یکی از دوستان تصمیم گرفتیم که رادنیک رو تو پارک ملت رها کنیم. من به شخصه با موندنش از نظر بارداری من و چرت و پرت هایی که فرهنگ ما ازش ترس داره و خطراتش برای بچه مشکلی ندارم و به خاطر راهنمایی ها و صحبتهایی که با متخصص کردم، اصلا نگرانی هم ندارم ولی موضوع اینه که رادنیک اونطور که باید از جانب ما مثل قبل حمایت نمی شه. بیشتر زمان رو تو خونه تنهاست. دلشم که می خواد بیرون بره و ما شرایطش رو نداریم. باور نمی کنید ولی فقط اونایی حرف منو می فهمن که از یه حیوون حتی برای کوتاه مدتم شده نگهداری کرده باشن. این موجوادت به قدری فهمیده و با شعور هستن که گاهی شک می کنم با یه حیوون طرفم یا آدم. به قدری قشنگ ارتباط برقرار می کنن و حرفشون رو به تو می فهمونن یا اینکه از تو حرف شنوی می کنن که باور نکردنیه. رادنیک خیلی خوب می دونه کجاها حق داره بره و کجاها اجازۀ ورود نداره. زمان خوابش، زمان غذا خوردنش، زمان بازی، همه چیزش مشخصه. هیچوقت مزاحمت ا ضافی برات ایجاد نمی کنه مگر اینکه بهش بی توجهی کرده باشی و بخواد تلافی کنه. همچین قشنگ باهات قهر می کنه که دلت کباب بشه. وقتی نگران و ناراحت باشی، خیلی خوب می فهمه و همه جور لقک بازی در می آره تا شاید یک کم حواستو پرت کنه یا سرتو گرم. خلاصه من احساس می کنم این اواخر داره در حقش اجحاف می شه و بچه اون توجه و محبتی رو که باید از ما نمی گیره و چون فوق العاده حساس، حسود و دقیقه، خوب اومدن یه کودک به خانواده هم مطمئنا تاثیر خوبی روی اون نخواهد داشت. خیلی حرف زدم می دونم ولی فقط یک کم دیگه مونده. هفتۀ قبل بردمش پارک ملت که رهاش کنم. رانندۀ آژانس شروع کرد که نه و اینکارو نکنین و قسم و آیه که یه همکار گربه دوست داره و اون حتما میخوادش. من رو دودل کرد و رفت. تو پارکم رادنیک اصلا از سبدش بیرون نیومد. عوضش انصافا من و نی نی دو ساعتی تو آفتاب خوب بهاری نشستیم و هوای تمیز استنشاق کردیم و کتاب خوندیم. بعدم برگشتم خونه و منتظر تلفن حضرت آقا که خوب خبری ازش نشد. این فقط مال اینبار نیست. از دوماه پیش که تصمیم به بیرون فرستادن رادنیک گرفتیم، هر روز و هر هفته از این برنامه ها داریم. یکی زنگ می زنه، دوست، همکار، آشنا، خانواده که صبر کنید و دو سه روزه خبر می دیم و بعدم خبری نمی شه. کلی هم التماس و خواهش که عجله نکننین ها. این آقاهه، اون خانمه، دوستم، فلانی و بهمانی حتما می خوانش. من که دیگه بریدم. آخرین تصمیم رها کردن رادنیک فردا تو پارک ملت و اینبار به اتفاق آقای همسره. همین یک ربع قبل، اس ام اس و ایمیل گرفتم که سه چهار نفر از همکلاسی های دختر همکارم، ابراز تمایل به گرفتن رادنیک کردن و اگر ممکنه من چند روزی دست نگه دارم. خیلی جالبه، نه؟؟؟؟؟ حالا از تصمیم من بگذریم. نتیجه ای که از این اتفاق تو زندگیم گرفتم، می دونین چیه­؟ باریک الله! 1. مردم حرف زیاد می زنن. 2. مردم حرفِ زیادی خیلی می زنن. 3. آدم بهتره به جای کمک خالصانه به دیگران وقتی درخواست کمک می کنن، فقط حرفِ زیادی بزنه. و البته 4. نگهداشتن هر حیوونی تو خونۀ آپارتمان نشینی کار غلطیه. مسوولیت لازمۀ تمام تصمیمات و کارهاست. والسلام!

خبرهای خوب این اواخر

پست مجدد از تاریخ 1388/2/17 ساعت یازده صبح
خبرهای خوبِ این اواخر
یه سری اومدم پست نوشتم و آخرش که خواستم بفرستم، مطلع شدم که سرویس موقتا مشکل داره و با اجازتون کل مطلبمو هم پاک کرده بود. تازه سرویس ذخیرۀ خودکارم مثلا (دقت کنین مثلا) فعاله. خوب حالم گرفته شد و راستش دیگه حال ندارم اون همه بنویسم.
می خواستم بگم با وجود اینکه معمولا طرفدار چت کردن و سایت های یاهو و امثالهم نبودم، )چون فکر می کنم بیشتر از اینکه به درد آدم بخورن یا چیزی به آدم بدن، وقت آدمو می گیرن( این اواخر با اصرار یکی از همکارام مبنی بر عضویت تو فیسبوک مواجه شدم. طبق معمول موافق نبودم تا اینکه شنیدم تنها با داشتن اسم و فامیل افراد می تونی اونا رو سرچ کنی و اگر شانس بیاری و عضو باشن، راحت پیداشون می کنی. این بود که وسوسه شدم. آخه من از دوران راهنمایی یه دوست خیلی خوب و نازنین به اسم آرزو داشتم که تو اون مقطع نزدیک به آخر سال دوم راهنمایی، به خاطر تصمیم پدر و مادر به تغییر محل سکونت از غرب به شمال تهران، یکهو ازش جدا شدم و دیگه هم هیچوقت موفق نشدم ببینمش. آخه اون موقع که ایمیل و اینترنت و حتی تلفنم اونقدر مثل الان باب و در دسترس همگان نبود، منم سن و سالی نداشتم که بخوام تنهایی برم محلۀ قدیمی و به دوستام سر بزنم. این شد که من موندم و یه دل شکسته و دور افتادن از محلۀ پر از خاطره و قشنگ کودکی هام. ما اون موقع تو مدرسه سه تا دوست خیلی صمیمی بودیم که همه به اسم سه تفنگدار می شناختنمون. دومی چند سال پیش با کلی پیگیری منو پیدا کرد و یه روز خیلی غافلگیر کننده اومد دم در خونمون اما دیدن آرزو تبدیل شد به یه آرزوی دست نیافتنی.
دردسرتون ندم که تا عضو شدم، اسم و فامیل آرزو رو وارد کردم و اونم یه نفر رو معرفی کرد و چهرش نسبت به اون جیزی که یادم مونده بود، شباهت داشت ولی خیلی امیدوار نبودم. یه پیغام فرستادم و یه سری مشخصات دادم و منتظر جواب شدم. پاسخ آرزو محشر بود. بهترین خبری که می تونست این اواخر به دستم برسه. تمام خصوصیات منو نوشته بود. اینکه از دیوار راست بالا می رفتم و نمره هام بیست بود و همیشه مقنعمو خودکاری می کردم و و و و …. این آخری رو که خیلی راست می گه. هنوزم این عادت رو دارم فقط چون دیگه مقنعه سر نمی کنم، دست و بالمو خودکاری می کنم. خلاصه سیل پیغام و نامه و حرف بود که سرازیر شد و تو چه می کنی و من چه می کنم و خیلی حالم جا اومد. فقط قسمت بدش این بود که فهمیدم آرزو ساکن آمریکاست و برای دیدنش باید فعلا صبر کنم. فکر کن بعد از نزدیک 20 سال رفیقتو پیدا کنی و بعد باز ببینی که باید صبر کنی. ولی اشکالی نداره، به صبرش خیلی خیلی می ارزه.
تازه خبر همین جا تموم نمی شه بعد از چند روز یکی از دوستان خوب دوران دبیرستانم منو پیدا کرد و این دیگه آخر حال بود. تازه خوبیش اینه که اینبار ثمر نه تنها تهران ساکنه بلکه یه جورایی همسایه هم به حساب می آیم. دارم لحظه شماری می کنم ببینمش.. ثمر دست منو از شیطنت و آتیش سوزوندن تو مدرسه از پشت بسته بود و نظیر نداشت. عاشق اخلاق و مرام و شیطنتاش بودم. مخصوصا اگه گیر هم می افتادیم. مدرسۀ ما تو سعد آباد بود به اسم مدرسۀ 22 بهمن و یه مدرسه فوق العاده بزرگ بود که فکر می کنم حیاط و ساختموناش کمِ کم 2-3 هزار متری می شدن. تازه از طریق یه در به مدرسۀ کناریشم راه داشت و ما برای خودمون تو اون فضا جولونی می دادیم. کل ناظم و مدیر و مسوولین مدرسه سر کار بودن. البته بگما! چون خیلی درس خون و شاگرد زرنگ بودم، همه هوامو داشتن و از شیطنت ها چشم پوشی می کردن. الان دولت محترم لطف کرده و کل اون منطقه و 4 تا مدرسه ای رو که کنار هم بودن، تبدیل به اجلاس سران کرده. دستشون درد نکنه واقعا. هنوزم معتقدم که بهترین دوران عمرم رو تو 4 سال دبیرستان و در کنار بهترین دوستام گذروندم. دوران طلایی زندگیم. وای خدا جون! یادش بخیر.
خلاصه اینکه می خوام بگم حالا دیگه معتقدم که تکنولوژی و امکانات و اینترنت واقعا گاهی اوقات غوغا می کنه و خلی به درد می خوره. دست همکارای فیسبوکی درد نکنه. به سلامتی دوستی های قشنگ قدیمی و هیمنطورم سایت های مفیدی از این قبیل. شما ها هم اگه گمشده ای دارین، شانستونو تو این سایت امتحان کنین. خدا رو چه دیدین، شاید مثل من حسابی غافلگیر شدین. موفق باشین.

انجمن مادران امروز

پست مجدد از تاریخ 1388/2/17 ساعت 12 و ربع
انجمن مادران امروز
به توصیۀ عمه خانم (این عمه خانم مثل اغلب عمه خانما سن و سالش خیلی هم بالا نیست. ولی هرچی باشه عمۀ بزرگ عدسک حساب می شه و همین اسم براش مناسبه) انمجنی به نام مادران امروز رو پیدا کردم که برای خانم های باردار کلاس های آمادگی و کارگاههای آموزشی برگزار می کنه.
آدرس درست و حسابی نداشتم و خیلی سخت پیداشون کردم. ولی عوضش وقتی رسیدم، خستگیم در رفت. فوق العاده پرسنل خوش رویی داشت و کلی تحویلم گرفتن و بعدم اسم نوشتم به عنوان مادر شاغل که کلاس بعد از ظهر برامون بزارن. دیروز اولین جلسه ای بود که شرکت کردیم. جالب اینکه از حضور آقایون هم خیلی استقبال می کنن. روزبه که خیلی مشتاق بود بیاد ولی دیروز به خاطر آبله مرغون نتونست. کلاس فوق العاده بود. اصا آدم وقتی تو یه محیطی که همه تقریبا شرایط مشابهی باهاش دارن، قرار می گیره، احساس خوبی داره. کلاس ها 4 جلسه تئورین و بعدم 4 تا 5 تا کارگاه آموزشی داریم. کار عملیش باید جالب باشه. یه کارگاه هم اصلا مخصوص پدران دارن. به قول روزبه پدران باردار.
اطلاعات خیلی خوبی رد و بدل شد و از همه جالب تر اینکه اونجا ما همه فرمانروایی می کنیم و کلی تحویلمون گرفتن و تاکید کردن که احساس راحتی کنی و اگر وسط درس خسته شدیم و خواستیم راه بریم یا حتی چیزی بخوریم، احساس محدودیت نداشته باشیم و وسط جلسه هم با بیسکویت و چای کمرنگ ازمون پذیرایی کردن و خلاصه حسابی بهمون خوش گذشت. (خودمون خیلی کم لوسیم، ببین دیگه چند وقت بریم، چی می شه!!). یه مورد جالب اینکه دو تا از خانمهایی که اومده بودن، هنوز باردار نبودن و تصمیم به بارداری داشتن. برام جالب بود که از علاقمندان هم ثبت نام کرده بودن. اتفاقا حضورشون تو جمع خوب بود و سوالای خوبی می کردن ولی من همش تو دلم دعا می کردم که زودتر جواب مثبت بگیرن مبادا که ته دلشون ناراحت باشن یا خدای ناکرده حسرت بخورن. آخه خیلی سخته تو یه شرایطی باشی که همه چیز راجع به یه موضوعه و همه دارن از تجربه هاشون می گن و کلا جو پر از انرژی و شادیه ولی تو شامل اون گروه و اون موضوع نمی شی. به نظر من که باید به شهامتشون تبریک گفت.
یه سری کلاس هم معرفی کردن که مربوط به ورزشها و حرکات مناسب دوران بارداریه و من تعریفشونو قبلا هم شنیده بودم. مثل کلاس های یوگا و از این قبیل که چاکرتون الانم شرکت می کنه ولی خوب مخصوص بارداران گرامی. تماس گرفتم و گفتن که هنوز وقت دارم و زوده و اواسط خرداد تماس بگیرم. نمی دونم چرا زیر 4-5 ماه همش می گن برای همه چی زوده. ای بابا من و عدسک هم دل داریم دیگه.
راستی می دونین اولین سوالی که دیروز پرسیدم، چی بود؟ اینکه کی می تونم تکون خوردن عدسک رو حس کنم. نمی دونین چه هیجانی برای رسیدن اون لحظه دارم. استاد گفت که تو بارداری اول زمان درک کاملش به خاطر آشنا نبودن با شرایط و نشناختن علائم، طولانی تره و گاهی تا 7 ماه هم می تونه طول بکشه. نخیرم من مطمئنم این عدسک من به زودی خودشو نشون می ده و تو دل مامان خوب تکون تکون می خوره تا قند تو دلم آب بشه.
برای اونایی که شرایط مشابهی دارن یا علاقمندن که در موردفعالیت های این انجمن بدونن توضیحات زیر رو می نویسم. البته بگم که تو این انجمن در مورد تربیت فرزند، آئین شوهرداری و روابط بین زوجین و خلاصه رنج وسیعی از موضوعات اطلاعات می دن و دوره برگزار می کنن. یعنی صرفا موضوعِ خانم های باردار مطرح نیست.
آدرس: بالاتر از تقاطع ولی عصر و عباس آباد، سمت راست، کوچۀ دل افروز، پلاک 26
با این شماره هم برای اطلاعات بیشتر می تونین تماس بگیرین. 88715424
من برم که عدسک خیلی گُشنشه. تا بعد من نه ها، عدسک!!!!!

شیطنت های عدسک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/16 ساعت 9 صبح
شیطنت های عدسک
یکی از خصوصیات دوران بارداری اینه که آدم هر لحظه اش با لحظۀ بعدش می تونه از زمین تا آسمون تفاوت داشته باشه. مثلا حکایت دیروز من. صبح خوب و سرحال چشمامو باز کردم و راهی کار شدم. خانم ما تا پامونو گذاشتیم تو دفتر، سرگیجه و حالت تهوع وحشتناکی اومد سراغم. می دونستم که نمی تونه خیلی به بارداری مربوط باشه چون من دیگه الان سه ماه رو رد کردم و تو این مدت هم اصلا مشکلی از این قبیل نداشتم. کلی با خودم فکر کردم شاید چیز بدی خورده باشم ولی نتیجه ای دستگیرم نشد. به قدری حالم بد بود که اتاق دور سرم می چرخید. خلاصه همکار خوبم آقای احمدی یه لیوان بزرگ لیموناد درست کرد و اونو که خوردم یک کمی بهتر شدم. بعدم با همکارا صبحونه خوردیم و یک کم حالم جا اومد. اینو داشته باشین تا ظهر. دوباره سرگیجه و حالت تهوع که اینبار ضعف شدید و سردردم بهش اضافه شده بود. خلاصه دردسرتون ندم که تا ساعت 4 رو تحمل کردم و با وجود اصرار مدیرم، روی زودتر خونه رفتن رو نداشتم. بنده خدا همکارام گناه نکردن که آخه. وقتی رسیدم خونه و دیدم نخیر خبری از بهتر شدن حالم نیست، تصمیم گرفتم برم دکتر. دختر خالم بنده خدا با وجود یه نی نی تو شکمش و پسر دو سالۀ شیرینش، منو برد درمانگاه. دکترش به نظر خیلی مهربون می اومد. اونجا کلی توضیح دادم که از صبح چم بوده و چه اتفاقاتی افتاده و خانم دکتره تا فشارمو گرفت، گفت: ولش کن، همۀ اینا رو که گفتی دلیلش فقط اینه که خیلی فشارت پائینه. خلاصه برای مامان عدسک یه سرم قوی و ویتامین ب کمپلکس و ب 6 تجویز کردن و یکساعتی مهمون درمانگاه بودیم. خوب بچم عدسک زبون که نداره بگه چی لازم داره و چی می خواد، مجبوره اینطوری حالیم کنه دیگه. خلاصه اینکه قابل توجه تمام عدسک های مهربون:
1. اصلا روی دروایستی نکنین. هر وقت دلتون خواست ماماناتونو کله پا کنین. شما که گناهی ندارین. این طریقۀ برقرار کردن ارتباطتونه. اون موقع که تصمیم به تولید عدسک گرفتیم، باید پی این چیزا رو هم به تنمون بمالیم. من یکی که کاملا تسلیمم.
2. خوب تغذیه کنین و بزرگ بشین و بیاین بیرون که به مامان و باباهاتون یه لبخند شیرین بزنین و خستگی این دوره رو از تنشون در بیارین.
3. یه وقتایی به باباهای مهربون هم فکر کنین. آخه وقتی مامان رو اینطور پنچر می کنین، کی به بابای آبله مرغونی خیلی حیوونکی برسه آخه؟
از اونجا که من خیلی خوش شانس هستم و همخونۀ خاله و دخترخالمم، تا آخر شب بساط خاله بازی به راه بود و هر 10 دقیقه یکبار زنگ در رو می زدن و شیر گرم با عسل، آب به با لیمو، عدس پلو با مخلفات و خلاصه انواع و اقسام خوراکی های خوشمزه و تقویت کننده بود که به خونمون سرازیر شده بود. از طرفی هم زنگ تلفن هر 5 دقیقه یکبار صدا می کرد و مامانا و مامان بزرگا و داداش و خانمش و چه می دونم تمام جد اندر جدم تماس گرفتن تا حال دو تا پدر و مادر وا رفته و بی حال رو بپرسن.
خلاصه می گما خودمونیم! این عدسک داشتنم خیلی چیز بدی نیستا!!
پی نوشت:
1- این هفته ما تو محل کارم جشن 50 سالگی انجمن فرهنگی اتریش رو داشتیم و به لطف عدسک نازنین بنده حتی یک شبش رو هم نتونستم بمونم و تو کارا کمک کنم. البته بی انصافی نکنم. اولش به خاطر آقای پدر بود که حال نداشت و نیاز به پرستاری داشت. راستی! آقای پدر مهربون الان تبدیل به یه پدر خال خالی شده و تمام تنش پر از دونه های آبله مرغونه. دیگه امید خدا تا فردا پس فردا خوب می شه و حالش جا می آد.
2- دیروز دنبال موضوع زایمان در آب بودم و بالاخره تو اینترنت اطلاعات لازم رو پیدا کردم. بیمارستان شهید اکبر آبادی که تو مولوی هست، الان در ایران زایمان در آب رو برگزار می کنه. الته شاید جاهای دیگه ای هم باشه که حتما هم هست ولی من دیگه بیشتر از این دنبالش نگشتم. برای علاقمندان بگم که تلفن بیمارستان 55570223 است و ضمنا برای مراجعه و شرکت در کلاس های آشنایی و آمادگی باید حتما 20 هفتتون باشه. تو خبرا نوشته بود که تعرفه ها و هزینه های مربوط به این نوع زایمان دولتی و مناسبه و ضمنا خود عمل زایمان فوق العاده آسون، بدون درد و برای مادر و جنین پر از فوائده. برای آمادگی هم یه سری مقدمات خیلی ساده و ابتدایی لازمه. بقیۀ اطلاعات رو می تونین از خود بیمارستان بگیرین. کلاس ها همیشه جلسۀ اولشون روزهای شنبه ساعت 8:30 صبح برگزار می شه، البته مراجعه بعد از بیست هفتگی یادتون باشه.

جل الخالق

پست مجدد از تاریخ 1388/2/13 ساعت یازده صبح
جل الخالق
من امروز خیلی هیجان زده ام. یعنی از دیروز بعد از ظهر همینطور هیجان زده موندم. گفته بودم که وقت سونوگرافی دارم. بابای عدسک بنده خدا از روز جمعه حال ندار بود و همش از صبح تا شب خوابیده بود. دوزاریمون افتاد که باید حال ندار باشه. آخه روزبه وقتی مریض می شه، بدنش به طور اتوماتیک همش حالت خواب داره و بدین ترتیب خودش خودشو احیاء می کنه. هرچی به سمت شب رفتیم، حالش سنگین تر می شد و بعدشم تب خیلی بالایی کرد. خلاصه به پیشنهاد مامان معاینش کردم و دیدم بعــــــــــــــله آبله مرغون گرفته. یه دونۀ ناقابل بیشتر رو شکمش نبود ولی همون کاملا مشخص بود که مبتلا شده. خلاصه فعلا بنده خدا خونه خوابیده.
اینا رو گفتم که بگم بابای مهربون با اون همه ذوق و شوق نتونست برای سونوگرافی و رویت نی نی گولو با من همراه بشه. مامان تماس گرفت و قرار شد اون بیاد. خیلی ذوق کردم که تنها قرار نیست برم. ساعت 5:15 قرار داشتم و تا ساعت 6 منتظر بودیم و چشمتون روز بد نبینه که لیوانای آبی که خورده بودم، چه به روزم آوردن. آخرش دیگه به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و فقط می خواستم برم دستشویی و راحت بشم. تا اینکه صدامون زد داخل و دستگاه رو گذاشت رو شکمم. این قسمتش از همه بدتره. فکر کن همین جوریشم دیگه طاقتت طاق شده، اونوقت باید فشار اون دستگاه رو هم تحمل کنی. اول که همون ساک بارداری و رحم رو نشون داد و منم طاقتم تموم شده بود و گفتم: ای بابا! بازم می خواین فقط بهم یه فضای دایره ای شکل به عنوان ساک حاملگی رو نشون بدین؟ پس بچم کوش؟ دکتره بنده خدا دید خیلی قاط زدم، گفت: خانم خانما به اونم می رسیم. همشو بهت نشون می دم. صبر کن. بعد توضیح داد که اون جسم سفید داخل اون دایرۀ سیاه همون جنینه و می بینمش یا نه؟ گفتم نه و گفت وقتی با خط کش برات اندازه شو و قسمت های مختلف بدنشو اندازه بگیرم، متوجه می شی. وای خدای من! باورم نمی شد. کم کم همه چیزش معلوم شد. سر خوشگلش. دست و پاش. دستشو آورده بود جلوی دهنش. بعد دکتر گفت که حرکات خیلی زیادی داره و من می بینم یا نه. هنوز جوابشو نداده بودم که عدسک کل بدنشو با سرعت غیر قابل باوری یک دفعه از جاش بلند کرد و خودشو با تمام قدرت داد به سمت بالا. انگار که می خواد به دیوارۀ رحم فشار بیاره. چندین بار دیگه همین کار رو کرد. من و مامان چشمامونو دوخته بودیم به مانیتور و مات و حیرون هیچکدوم نمی تونستیم حرف بزنیم. خیلی لحظۀ قشنگی بود. خوشحال بودم که مامان اونجاست واز طرفی هم با همۀ وجود ناراحت که روزبه دیدن این صحنه رو از دست داده. خیلی خارق العاده بود. ناخودآگاه عظمت و بزرگی خدا و خلقتش رو تحسین می کنی و در برابر عظمتش واقعا کم می آری. جالب تر از همه اینکه این عدسک دوست داشتنی و شیطون من، فقط 55 میلیمتر کل اندازۀ سر تا پاهاش بود. دکتر که اینو گفت، باورم نمی شد. 5.5 سانتیمتر رو هی با خودم تکرار می کردم و تو مغزم نمی گنجید که یعنی چی. آخه فکر کن! یه موجود کامل با دست و پا و قلب و همه چیز که فقط 5 سانت و نیم قدشه. واقعا عدسک اسم مناسبیه. اینطور فکر نمی کنین؟ بعدم برامون صدای قلبشو پخش کرد. وای خدای من! اشک تو چشمام حلقه شد. باور اینکه یه موجود کامل داره دورن بدن تو رشد می کنه تازه الان می تونست به حقیقت بپیونده. تا امروز سعی می کردم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی از امروز دیگه هر لحظه با منه. تو ذهن و فکر و تو تمام وجودمه. با سلول سلول بدنم حسش می کنم. وقتی خانم دکتر دستمال رو شکمم گذاشت تا مایع سونوگرافی رو پاک کنه، تازه فهمیدم که باید بلند بشم و غم عالم ریخت تو دلم. دیگه از مثانۀ پر و درد شکم و فشار ادرار خبری نبود. همش عشق بود و شوق، هیجان و کوچیکی در برابر عظمت پروردگار. حاضر بودم تا شب همونجا بشینم و به حرکات سریع و قشنگ عدسکم نگاه کنم و به ضربان قلبش گوش بدم. الان حاضرم هر بلایی سرم بیاد ولی بتونم برای یه لحظه هم شده، تو آغوش بگیرمش و ببوسمش و عطر تنش رو با تمام وجود تو ریه هام بکشم. توصیف احساسم خیلی مشکله. مامانم در مورد جنسیتش پرسید. گفت که الان 12 هفته و سه روزه و برای جنسیت معمولا هفتۀ 14 ام می شه تشخیص داد. برام مهم نبود که دختره یا پسر. مهم این بود که سلامته و پر از انرژی. من تا امروزشو هم به زور تحمل کردم. دیگه طاقت صبر نداشتم. حالا چه برسه به دو هفتۀ دیگه. از شنبۀ قبل اینقدر لحظه شماری کرده بودم که خدا می دونه. آخه مامان می گفت: اگه دو هفته هم صبر می کردی، می فهمیدی چیه. من به توصیۀ پزشک اومده بودم سونو نه برای دلخوشی خودم که. مهم اینه که سلامته و مثل بمب انرژی اون تو وول می خوره. خدای مهربون رو صد هزار مرتبه شکر.
ضمنا خانم دکتر گفت که آبله مرغون برای عدسک و من خطری نداره و ما می تونیم پیش بابا روزبۀ حیوونکی بمونیم. زمان زایمان طبیعی رو هم برای 22 آبان تعیین کرد. یعنی با بار قبل دو سه روز تفاوت کرد. روزبه که می گه کم کم به 6 آبان نزدیک می شه و عین باباش می شه. خلاصه بعدشم که اومدیم بیرون، با ذوق در پاکت گزارش رو با کردم و دیدم دو تا دونه عکس گذاشته و هیچی هم توش معلوم نیست. البته برای ما چون همه چیز رو با حوصله و قشنگ توضیح داده بود، من می تونستم سر و دست و پای عدسک رو تشخیص بدم ولی همونطور که فکر می کردم، روزبه خیلی نتونست چیزی ببینه و من تمام سعی امو کردم تا متوجۀ قسمتهای مختلفی که دکتر گفته بود بشه. بهش که گفتم خودشو چطوری تکون می داد، گفت: خدا به دادمون برسه، بیاد بیرون پدرمونو در می آره. راست می گه. فکر کن همین الان انگار هی می گفت: می خوام بیام بیرون! می خوام بیام بیرون. قربونش برم. واقعا نمی دونم جطوری باید 6 ماه دیگه صبر کنم. می گن وقتی شروع به حرکت کنه و تو شکم آدم تکون بخوره، اونوقت تازه خیلی هیجان انگیز تر می شه. من که دارم برای اون زمان لحظه شماری می کنم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
مامان مهربون شب رو پیش ما موند و از من و روزبه خیلی خوب پذیرایی کرد. دیگه لازم نبود نگران غذا و کار خونه باشم. امروز تا تونستیم به روزبه خنکی دادیم که زودتر دونه هاش بریزه بیرون و راحت شه.
و اما باید یه اعترافی بکنم. شب خیلی سختی رو گذروندم. عادت به تنهایی خوابیدن بدون روزبه رو ندارم. مامان پیشم بود ولی به خاطر احتیاط و اینکه دیشب روزبه تا صبح خیلی بی قراری کرد و خوب نخوابید و نمی خواست منو امشبم اذیت کنه، من پیش مامان خوابیدم و اون تو اطاق خواب. دیشب که بنده خدا عین کوره داغ بود و بغل دستم انگار بخاری روشن بود. خودش نیمه شب بلند شده بود و دوش گرفته بود و جاشو عوض کرده بود. خلاصه نمی دونم دیشب اون تا صبح چی کار کرد ولی من که اصلا خوابم نمی برد. گفتم اگه به مامان بگم، می گه واه واه چقدر نُنُری. خوب چی کار کنم. پاک کلافه شده بودم.
این بود داستان دیروز و دیشب ما با عدسک دوست داشتنی و کوچولو و بابای عزیزش. مامان هنوزم در غیبت من به شغل شریف پرستاری از آقای همسر مشغوله. دستش درد نکنه وگرنه من دلم نمی اومد روزبه رو خونه تنها بزارم. خودش اصلا نا نداره بلند شه لااقل یه چیزی بخوره. مامان هست خیالم راحته. خوب دیگه من برم که کلی کار دارم. عکس عدسک رو آوردم. اگه چیزی بعد از اسکن ازش معلوم شد که براتون می زارمش.

به یاد رادنیک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/8 ساعت دوازده ظهر

به یاد رادنیک

چون تازه یاد گرفتم عکس آپلود کنم و دوزاریم افتاده که بالاخره چه مراحلی باید انجام بشه، تصمیم گرفتم یه سری عکس هم از رادنیک خانم بزارم تا عدسک بعدها بتونه ببینه چه شکلی بوده. فکر نکنین بی جنبه امو می خوام هی عکس آپلود کنم ها؟ نه بابا! اصلا.

این روزای اولیه که رادنیک اومده بود خونمون. همکاری که به من دادش می گفت که نزدیک به دو هفتشه. مکافاتی بود شیر دادن بهش. همیشه گرسنه بود و هول می زد، از طرفی هم نگه داشتن شیشه شیر تو دهنش و آروم کردنش کار سختی بود.

الان که این عکسا رو نگاه می کنم، باورم نمی شه یه روزی اینقدری بوده. اونم دست کمی از عدسک نداشته ها!

شکمشو ببینین چقدر قلمبه شده. شیر پرچرب بهش می دادیم، بعد فهمیدیم جذبش براش سخته. اینجا بسکه خورده باد کرده و غرق خوابه.

این خانم دلفینه یه مدت زیادی نقش مامان رادنیک رو بازی می کرد. می بینین که!!!

حالا چند تا عکس هم از بزرگتری هاش، یعنی الان که حدودا 8 ماه رو تموم کرده.

معرفی می کنم: خداوندگار ناز و دلبری! سرکار خانم رادنیک بابایی (همچنین ملقب به نیلوفر)

این کوسن مبل، محل مورد علاقۀ رادنیک برای چرت های نیمروزی بود که تعدادشونم تا دلتون بخواد زیاد بود.

آخه تو رو خدا! شما بگین، این وضع خوابیدنه؟ ولی انصافا عکس محشری شده، نه؟

تعجب نکنید، بـــــعـله، صد البته که اینجا بالای کتابخونه است. قلمرویی داشت برای خودش.

و اما طبق آخرین خبری که از رادنیک داریم، خوب خدمت صاحب جدیدش رسیده و تا تونسته لجبازی کرده. به قول روزبه، خوب حق هم داشته. جاش عوض شده و تا بخواد عادت کنه، طول می کشه. امیدوارم بتونه خودش رو وفق بده. برای ما هم خیلی سخته. نمی دونین وقتی از در خونه می رم تو چقدر دیدن جای خالیش کلافم می کنه. همیشه می اومددم در میو میو کنان استقبال. من که هیچوقت فکر نمی کردم بتونم یه حیوون رو تو خونم راه بدم، حالا می بینم که اون یکی از اعضای خونواده شده بود و جاش خیلی خالیه. ولی خوب! این هم برای عدسک لازم بود و هم برای خود رادنیک. دعا می کنم به زندگی جدیدش عادت کنه و بتونه طعم آزادی رو بچشه. آخه تو خونۀ جدید حیاط دارن و بیشتر اونجاست. کی می دونه؟ شایدم تصمیم گرفت متاهل بشه و و از تنهایی دربیاد.
فقط می خواستم از طرف خودم و روزبه همینجا ازش به خاطر تمام لحظه های قشنگی که به زندگی ما آورد، به خاطر همۀ درسهایی که بودنش به ما یاد داد، به خاطر همۀ محبتاش و ارتباط برقرار کردناش حتی با زبون بی زبونی و بیشتر از همه به خاطر حضورش در زندگی ما تشکر کنم.فقط وقتی می شه اینو درک کرد که حتی برای یه مدت زمان کوتاه به یه حیوون همنشین باشیم. ممنونم که شانس تجربه کردن این موقعیت هم نصیبمون شد.

این من هستم، عدسک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/8 ساعت ده صبح
این من هستم، عدسک
این اول اولشه که عدسک بوجود اومده. می بینین چه به اسمش می آد؟ آخی، قربونش برم عدسک مامانو!

حالا دست و پاها شکل گرفتن، حفرۀ چشم کاملا تشکیل شده و نی نی گولومون به خوبی می تونه بشنوه. من و باباش خیلی مواظب حرف زدنمون هستیم.

بچم از اهمون اولش شناگر ماهریه. نیگاش کنین چه خوب تو آب معلقه؟ نمی دونم به چی داره اینطور عمیق فکر می کنه؟ شاید داره با خودش می گه: یعنی مامان و بابام چه شکلی ان؟ اون بیرون چه خبره؟ می شه دوباره دوستامو پیدا کنم و ببینم؟

فکر کنم می خواد یه چیزی یواشکی در گوشم بگه. آخ آخ مامانی در گوشی خوب نیست.

ای بابا! مامانی، منکه مردم از انتظار، اوووووووووووووَه، یعنی تا 6 ماه دیگه باید صبر کنم؟ پس آخه من کی تو رو بغل کنم و یه دل سیر نیگات کنم؟ این عدسک ها همشون خوب بلدن چطوری باید دل مامان باباهاشونو آب کنن تا بیان دنیا. از اولشم راه و رسم دلبری و ناز و عشوه رو خوب بلدن. هی از اون تو دست تکون می دن و وعده وعید که دیگه چیزی نمونده و یک کم دیگه صبر کنین.
دوستان خوبم! قراره شنبه برم سونوگرافی برای 12 هفتگی. نمی دونین چقدر صبر سخته ولی در عین حال خیلی هم شیرینه. برای همۀ اونایی که هنوز مادر نشدن، از صمیم قلب آرزو می کنم، این تجربۀ قشنگ و این هدیۀ خداوندی رو هر موقع که آرزوتون بود و دلتون خواست، خدا قسمتتون کنه و طعم قشنگشو بچشین.

موزه جواهرات ملی

پست مجدد از تاریخ 1388/2/6 ساعت سه و هفده دقیقه بعدازظهر
موزۀ جواهرات ملی
از اونجایی که من روزهای شنبه تعطیلم، تصمیم گرفتم یه سر به عمو و زن عمو بزنم. به ذهنم رسید که با هم یه جای دیدنی تهران رو ببینیم. برای ما اینجا تو محل کارم خیلی مهمون آلمانی و اتریشی می آد و بیشتر اوقات به عنوان مکان های دیدنی از موزه ها هم دیدن می کنن. این اواخر تعریف موزۀ جواهرات ملی رو خیلی از مهمونا شنیده بودم، این شد که تصمیم گرفتیم بریم اونجا. به همه توصیه می کنم حتما یه سری اونجا بزنن. واقعا ارزش بازدید رو داره. روزهای شنبه تا سه شنبه از 2 تا 4.5 بعد از ظهر می تونین مراجعه کنین. برای ایرانی ها هزینۀ بلیط 600 تومن و برای توریست ها 3000 تومنه. محلشم که تو خیابون فردوسی تقاطعش با جمهوری می شه. یعنی تقاطع جمهوری رو باید به سمت پایئین تو خیابون فردوسی برین و سمت راستتون ساختمون بانک مرکزی ایران هست که موزه داخل اونه.
یک ساعت و نیمی رو که داخل بودیم، واقعا استفاده کردیم و یه راهنما بود که برای دانشجوها و دانش آموزا توضیح می داد و خیلی استفاده کردیم. بیشتر جمعیت که کم هم نبودن، توریست بودن. با اینکه جزو علاقمندان به جواهر نیستم ولی واقعا دیدن بعضی هاشون چشمهامو خیره می کرد. اگر جزو طرفداران جواهرات هستید، قرص قلب یادتون نره. یه صندلی مخصوص تاج گذاری اونجا بود که بیش از 65 هزار قطعه جواهر داشت. آدم وقتی توضیحات رو می شنید، مخش سوت می کشید. یه کرۀ زمین هم هست که باور نکردنیه. بین زوج ها این سوال مطرح می شه که آیا حاضرن همدیگر رو با این کرۀ زمین خوشگل معاوضه کنن یا نه (اینو یکی از همکارا طرح کرده) . عمو و زن عموی من که هردو خیلی جدی و به سرعت گفتن هرگز. گفته بودم که خیلی زن و شوهر نازنینی هستن.
موقع ورود، خانمی که همه رواز زیر دستگاه رد می کرد، از من سوال کرد، باردار هستم و منم تصدیق کردم. منو از یه سمت دیگه فرستادن داخل که اشعه نخورم. قلبا خیلی ازش ممنون شدم ولی دردسرتون ندم که طبق معمول موقع برگشت گیج بازی در آوردم و خودم خیلی قشنگ از زیر اون دستگاهه اومدم بیرون. بعد که دوزاریم افتاد، رنگ از روم پرید ولی فیروزه جون اطمینان داد که مشکلی نیست و اشعه فوق العاده ضعیفه. هنوز خیلی باید تمرین کنم تا مامان مسئولیت پذیری بشم. خیلی گیج بازی درآوردم. از دست خودم ناراحت شدم. امیدوارم عدسک از مامانش نرنجیده باشه. آخه هنوز یک کم زوده که به موقعیت جدید عادت کنم و دست از شلنگ تخته بازی بردارم. باید یاد بگیرم یک کم خانم بشم. به قول مامان آراااااااااام بشم.
از همۀ دوستای خوبی که بهم سر می زنن و برام پیغام می زارن یه دنیا تشکر می کنم. همینطورم از اونایی که هی مزاحمشون می شم و با سوالام وقتشونو می گیرم و اونا هم واقعا کمکم می کنن.

تجدید دیدار با زندگان و رفتگان

پست مجدد از 1388/2/2 ساعت نه و نیم
تجدید دیدار با زندگان و رفتگان
بالاخره ما دیروز طلسم رو شکستیم و رفتیم دیدن عمو حمید جان. من دیروز از صبح دختر خیلی بدی بودم و احساس می کردم یه گره تو گلومه که تا خوب اشک نریزم، از اون تو در نمی آد. البته خودمو خوب خجالت دادم و فارغ از توجه به سرکار بودن و نگرانی اطرافیان خوب یه دل سیر آبغوره گرفتم. تبعات خلق محمدی م هم بیشتر آقای همسر بنده خدا رو شامل شد. تلفن زده بود بنده خدا از همه جا بی خبر حال و احوال کنه و من بدون دلیل همش داد می کشیدم یا وقتی می خواست یه چیزی رو بلندتر بگه فورا موضع می گرفتم که چرا داد می کشه. بنده خدا روزبه مونده بود چی کار کنه . می گفت خوب تو خیابونم و اگه بلند نگم که نمی شنوی. خلاصه دردسرتون ندم که اول تلفن رو روی اون قطع کردم و بعدم همکارامو با گریه کردن ناراحت کردم. اصلا خودم هم مونده بودم که چرا اینجوری می کنم. بچه ها اومدن و دلداریم دادن، اونا معتقد بودن که این حالت ها تو دوران بارداری طبیعیه و آدم به خاطر بالا رفتن سطح هورمون هاش عکس العمل های شدیدتر و گاهی هم کاملا متفاوت با قبل رو نشون می ده. آخه یکی از بچه ها یه پسر گل پسر حدود 2.5 ساله داره که خیلی شیرینه و خلاصه تجربه اش زیاده. کم کم آروم تر شدم و با روزبه هم حرف زدیم. عصری بهم می گفت: اصلا نتونسته بفهمه داره چی کار می کنه و واقعا تمرکز نداشته. خلاصه که این عدسک دوست داشتنی مامان اگرچه اصلا برای من حالت تهوع و بد ویاری و این چیزها رو که شنیدم 75 درصد خانم ها تجربه می کنن، باعث نشده ولی اخلاقم رو از محمدی به سوپر محمدی تبدیل کرده. خوب اگه اینکارم نکنه چی کار کنه. اونوقت می گن خیلی بچۀ خوبیه خوب بچم چشم می خوره! مگه نه؟ بعد از ظهر از سر کار رفتیم سمت خونۀ مادربزرگ پدربزرگ که کلی خاطرات خوب توش دارم. در رو که به رومون باز کردن یه آن احساس کردم عموم پدره که جلو روم ایستاده. نمی دونی چه احساس قشنگی بود. منو گرم در آغوش گرفت و بوسید. کلا همونطور که نوشتم عمو و فیروزه جون از اون دسته آدمایی هستن که از بودن در کنارشون سیر نمی شی. انرژی عجیبی دارن. چون شکر خدا زن و شوهر خیلی خوبی هم هستن، وجودشون برای آدم یه جواریی نورانی و پر از امواج مثبته. لپ کلوم اینکه منی که نمی خواستم برم اونجا، دیگه دلم نمی خواست بزنم بیرون. می بینین تو رو خدا؟ آدمیزاد عجیب غریب. وقتی خودمون گاهی برای خودمون تعجب برانگیزیم، چطور توقع داریم بقیه ما رو درک کنن؟ چطور به خودمون اجازۀ قضاوت در مورد دیگران رو می دیم؟ قول گرفتیم که جمعه با هم بریم پارک و به یاد قدیم ها خوش بگذرونیم. خیلی گپ زدیم و از همه چیز و همه جا حرف زدیم. راجع به آمریکا و ایران و مقایسه و خلاصه تا تونستیم تبادل اطلاعات کردیم. بازم موقع خداحافظی یه لحظه فکر کردم که پدر رو موقع خروج یادم رفته ببوسم و ازش خداحافظی کنم. آخه پدر یه جورایی پدرسالار بود و به این چیزها خیلی اهمیت می داد. باور کن داشتم بر می گشتم داخل که برم ببوسمش. مطمئنم که روحش اونجا حاضر بود و ما رو نظاره می کرد. با تمام وجودم حضورش رو حس می کردم. پدر خیلی ناغافل ما رو ترک کرد. با وحود سن بالا کاملا سلامت بود. یه شب گفتن کمی قلب درد داره و رفت بیمارستان. فردا بعد از ظهرش باهاش تلفنی صحبت کردم که شرمنده و ما نتونستیم بیایم بیمارستان ولی فردا حتما می آیم. اونم قول گرفت که حتما برم. صبح زود که از خواب بیدار شدیم زنگ زدن و گفتن تموم کرده. شوک بدی بود ولی به خاطر تجربۀ دایی من یه جورایی آروم تر و آماده تر برخورد کردم. به هرحال هنوزم که هنوزه گاهی باور نمی کنم که رفته. بعضی شبها اینقدر واضح خوابش رو می بینم که صبحش تا ساعتها بعد از بیداری هنوز کرختی و خواب آلودگی و فضای خوابم رهام نمی کنه. جالب اینکه چون من عاشق رفتن خونشون و دیدنش در حالی که جلوی کولر با نسیم خنکش دراز کشیده و داره برنامۀ ماهواره ای مورد علاقشو نگاه می کنه و حتما هم یه چیز خوشمزۀ بهرامی ساز یعنی ساختۀ دست خودش رو می خوره یا برای پذیرایی آماده کرده، همیشه همینجوری هم خوابشو می بینم. تو اون خونه بهترین شیر و ماست و دوغ و پنیر، بهترین سالادها، بهترین بستنی ها، بهترین غذاهای دستپخت مامانی و بهترین تنقلات مثل سوهان عسلی و بادوم تلخ رو خوردم و البته بهترین ساندویچ های عمرم رو که با فلفل دلمه ای و کاهو همیشه خوشمزشون می کرد. وااااااااااای باز خاطرات خوشمزه و شیرین اومد سراغم. خدا بیامرزتش. بهترین پدربزرگ دنیا بود. اون یه جور و آقاجونم هم یه جور کاملا دیگه. اون عادت اشت مغزت رو بیشتر تغذیه کنه. با حافظ و سعدی و پروین اعتصامی و امثالهم. نمی دونم چرا من دست از سر این رفته ها بر نمی دارم. امیدوارم حوصلتونو سر نبرده باشم. ای عدسکناقلای مامان! این کارا زیر سر تو که نیست مامانی؟ اصلا منو از این رو به اون رو کردی. صبر کن بیای به این دنیا همچین بغلت کنم و فشارت بدم و ماچت کنم که تلافی همۀ اینکارا در بیاد. حالا صبر کن. نوبت ما هم می رسه.

به یاد عزیزش

پست مجدد از 1388/2/1 ساعت 9
به یاد عزیزش
این یادداشت رو در مورد عدسک نمی نویسم ولی برای اون می نویسم. می خوام بدونه وقتی که هنوز اون نبوده، آدمایی بودن که مامان عاشقشون بوده. دلم می خواست آقاجون و پدر رو می دیدی. دلم می خواست می تونستی لذت خوندن شعر حافظ رو در کنار آقاجون وقتی که چشمهاش از خوشحالیِ در آغوش داشتن تو برق می زنه، تجربه می کردی. دلم می خواست پدر برات شعر آرامینو ماندولینو و یه دختر دارم شاه نداره رو برات می خوند. فرقی نمی کنه پسرم بودی، یه جور دیگه قربون صدقه ات می رفت. دلم می خواست معنی و لذت خواب های روز جمعه رو تو آرامش خونشون در حالی که به کمترین صدایی اجازۀ مزاحمت و به هم زدن خواب پادشاه کوچیکشونو نمی دادن، می چشیدی. دلم می خواست شبها با نوازش دستهای مهربونش که به آرامی روی موهای سرت می کشید تا خوابت ببره، به شیرین ترین خواب دنیا می رفتی. از همه مهمتر دلم می خواست آغوش باز و گرم و پر از محبتشونو تجربه می کردی. آغوشی که هیچوقت دوست نداشتی ازش بیرون بیای. چه شبهایی مامان وقتی کوچیک بود، خودشو به خواب می زد تا مامان و بابا اجازه بدن شب رو خونۀ اونا بمونه. چه شبهایی قبل از خواب یه وان آب گرم برام حاضر می کردن تا پرنس کوچولوشون بتونه خواب راحت تری داشته باشه. یادش بخیر. چه دورانی بود.
و اما عدسک عزیز من، دیشب شب سختی بود. جند روزی می شه که عمو حمید از آمریکا اومده و ما هنوز فرصت دیدارشو پیدا نکردیم. شاید بی انصافی باشه ولی پام جلو نمی ره تا برم و ببینمش. عمو خیلی مهربونه. هم خودش هم فیروزه همسر واقعا با محبتش. مشکل از منه. اومدنش هربار کوله باری از خاطرات رو به ذهن و روحم سرازیر می کنه. خاطراتی که در عین شیرین بودن، جسم و روحم رو هنوزم که هنوزه بعد از 6 سال به آنیش می کشه. اونم از دست دادن دایی اکبره. خیلی خوب یادم هست روزی رو که بعد از 3 سال بالاخره رضایت داد برای دیدن ما از آمریکا به ایران بیاد. چقدر خبر خوبی برام بود. تلفنی اطلاع داد که مدارکی رو برام فکس می کنه تا ما اینجا تائید کنیم و اون بتونه با بیان مریضی مادرش برای اومدن به ایران مرخصی بگیره. چند روز گذشت ولی از مدارک خبری نشد. از دایی بعید بود چون مثل خودم هم خیلی پیگیر بود و هم بگی نگی عجول. بالاخره اون روز 5 شنبۀ کذایی رسید. چون نگران شده بودم، بالاخره تصمیم گرفتم به خونۀ دایی اینا زنگ بزنم. گوشی رو یه خانمی برداشت و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود. گفتم که با علی اکبر امینیان کار دارم و گوشی رو زیلا دختر دائیم گرفت. اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: aram, my dad is dead!!! نمی دونم باید احساسم رو بعد از شنیدن این حرف چطور بیان کنم فقط اینکه دنیا واقعا روی سرم خراب شد. خیلی یادم نیست چی کار کردم ولی می دونم که بچه ها سر کار به روزبه زنگ زدن و اونم گفته سریع بفرستینش خونه. همون بود که آرومم کرد. بهار دوست خوبم که اون موق با هم همکار بودیم، برام تعریف کرد که چه حالی بودم و چی کارا کردم. هنوزم باور نمی کنم که عزیزترین کسم رو اینقدر راحت از دست دادم. دایی یه کوهنورد حرفه ای بود ولی اینطور که گزارش دادن از کوه پرت شده بود. سه روز طول کشید تا پیداش کردن. یعنی همون روزی که به من زنگ زده بود و خبر خوب داده بود که می آد ایران، رفته بوده کوه و پرت شده و دیگه خونه نرفته.
هرچی از خوبی های دایی برات بگم کمه عزیزم. خیلی آدم صریح و رک و بی پروایی بود. همه می گن این اخلاق رو از اون به ارث بردم. عوضش همیشه می دونستی که خودشه و حرفی تو دلش نمی مونه. خیلی دوستش داشتم. بیشتر از هرچیز و هرکس تو این دنیا. سادمه صبح هایی رو که وقتی ایران بود می اومد بالا سرم و کلی قربون صدقه ام می رفت که بلند شو ببین دایی برات چی گرفته؟ یه بار حلیم، یه بار کله چاچه، نون تازه، خلاصه تا می تونست سورپرایزم می کرد. گاهی هم یکهو می رفت سر چمدونش و مثلا یه بسته شکلات از اون تو بیرون می کشید اندازۀ یه کتاب A3 و بعد می گفت: خوب، حالا این مال کیه؟ من دختر گندۀ 16-17 ساله رو مثل یه بچه لوس می کرد. از طرف دیگه مشاور خیلی خوبی بود. عاضق این بودم که ساعتها با هم راه بریم یا تو اتاق یه گوشه بشینیم و گپ بزنیم. فارسی یا انگلیسی. گاهی که انگلیسی به قول مامان اینا بلغور می کردیم، صدای مامان بزرگ در می اومد که بابا یه چیزی بگین ما هم بفهمیم آخه. هیچ کس و هیچ چیز تو دنیا رو اندازۀ اون دوست نداشتم. الگوی من تو زندگی بود. کسی که با وجود فرسنگها فاصله از من مثل پوست تنم بهم نزدیک بود و همیشه از طریق تلفن و ایمیل باهام در تماس بود. احساس می کنم به جز دایی برای من یه راهنما بود. یه معلم، یه همراه و هم دل و استاد. یه مرشد. هیچوقت نمی تونم جای خالی شو باور کنم. همیشه گفتم و می گم، خدای مهربون خیلی هوای بنده هاشو داره. روزبۀ عزیز رو سر راه من قرار داد با خصوصیاتی خیلی شبیه دایی تا شاید اینجوری مرهمی باشه برای دل شکستم. واقعا نمی دونم اگه اون روز روزبه نبود، چطور می تونستم فاجعه رو درک کنم و بپذیرمش. تازه فکر کن که به من ماموریت دادن به مامانم هم خبر رو من بدم. اگه روزبه نبود، من خیلی ضعیف بودم جوری که شاید نبودنش رو واقعا دووم نمی آوردم. خدا رو شکر می کنم به خاطر همسری به این مهربونی، فهمیدگی و این چنین صبور که به معنای واقعی کلمه در غم و شادی همراه منه و نمی گذاره یه لحظه غبار غم چهرمو بپوشونه.
دیشب یاد دایی دوباره تو جودم زنده شده بود. لحظه های با اون بودن، نگاهش، محبتاش، حرفاش، نصیحتاش، حتی اخم کردناش مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشتن و خواب رو ازم ربوده بودن. خیلی گریه کردم. دلم می خواست مثل یه بچه زار بزنم و سیل اشک رو رها کنم. نگران بودم روزبه بیدار بشه و بترسه. خودم رو خیلی کنترل کردم ولی کاش می تونستم دریا دریا برای نبودنت اشک بریزم بلکه این دلم آروم بشه. با رفتنت بدجوری توش آتیش روشن کردی دایی. می دونم که تو الان تو بهترین جایی. آروم و بدون درد. بدون غصه خوردن به خاطر وطنی که این آخریا تحمل دیدن ویرونی و به هم ریختگیشو نداشتی. تحمل دیدن هموطنات رو که تو خیابون گیچ و حیرون راه می رن و با خودشون حرف می زنن رو نداشتی. اشکهات رو خوب یادمه. تو راحت شدی ولی من موندم و یه دل سوخته. اگه می دونستم زمان شیرین با هم بودنمون اینقدر کوتاهه، شاید اصلا شبهایی که تو ایرن بودی رو تا صبح نمی خوابیدم. همون دو ساعتی رو هم که می خوابیدیم باید استفاده می کردم. باید از لحظه به لحظه هاش بودن با تو رو لذت می بردم. خدا رو شکر می کنم که عزیزانم رو در کنارم حفظ کرده و این بینش رو تا حد زیادی بهم داده تا لحظاتم رو باهاشون خراب نکنم. تا قدرشون رو بدونم. شاید بهای از دست دادن تو با هیچ چیز قابل قیاس و جبران نباشه ولی حالا قدر عزیزانم رو بیشتر می دونم. روحت شاد، یادت عزیز، عظمتت پایدار. دوستت دارم دایی علی اکبر امینیان خوب من.