شیطنت های عدسک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/16 ساعت 9 صبح
شیطنت های عدسک
یکی از خصوصیات دوران بارداری اینه که آدم هر لحظه اش با لحظۀ بعدش می تونه از زمین تا آسمون تفاوت داشته باشه. مثلا حکایت دیروز من. صبح خوب و سرحال چشمامو باز کردم و راهی کار شدم. خانم ما تا پامونو گذاشتیم تو دفتر، سرگیجه و حالت تهوع وحشتناکی اومد سراغم. می دونستم که نمی تونه خیلی به بارداری مربوط باشه چون من دیگه الان سه ماه رو رد کردم و تو این مدت هم اصلا مشکلی از این قبیل نداشتم. کلی با خودم فکر کردم شاید چیز بدی خورده باشم ولی نتیجه ای دستگیرم نشد. به قدری حالم بد بود که اتاق دور سرم می چرخید. خلاصه همکار خوبم آقای احمدی یه لیوان بزرگ لیموناد درست کرد و اونو که خوردم یک کمی بهتر شدم. بعدم با همکارا صبحونه خوردیم و یک کم حالم جا اومد. اینو داشته باشین تا ظهر. دوباره سرگیجه و حالت تهوع که اینبار ضعف شدید و سردردم بهش اضافه شده بود. خلاصه دردسرتون ندم که تا ساعت 4 رو تحمل کردم و با وجود اصرار مدیرم، روی زودتر خونه رفتن رو نداشتم. بنده خدا همکارام گناه نکردن که آخه. وقتی رسیدم خونه و دیدم نخیر خبری از بهتر شدن حالم نیست، تصمیم گرفتم برم دکتر. دختر خالم بنده خدا با وجود یه نی نی تو شکمش و پسر دو سالۀ شیرینش، منو برد درمانگاه. دکترش به نظر خیلی مهربون می اومد. اونجا کلی توضیح دادم که از صبح چم بوده و چه اتفاقاتی افتاده و خانم دکتره تا فشارمو گرفت، گفت: ولش کن، همۀ اینا رو که گفتی دلیلش فقط اینه که خیلی فشارت پائینه. خلاصه برای مامان عدسک یه سرم قوی و ویتامین ب کمپلکس و ب 6 تجویز کردن و یکساعتی مهمون درمانگاه بودیم. خوب بچم عدسک زبون که نداره بگه چی لازم داره و چی می خواد، مجبوره اینطوری حالیم کنه دیگه. خلاصه اینکه قابل توجه تمام عدسک های مهربون:
1. اصلا روی دروایستی نکنین. هر وقت دلتون خواست ماماناتونو کله پا کنین. شما که گناهی ندارین. این طریقۀ برقرار کردن ارتباطتونه. اون موقع که تصمیم به تولید عدسک گرفتیم، باید پی این چیزا رو هم به تنمون بمالیم. من یکی که کاملا تسلیمم.
2. خوب تغذیه کنین و بزرگ بشین و بیاین بیرون که به مامان و باباهاتون یه لبخند شیرین بزنین و خستگی این دوره رو از تنشون در بیارین.
3. یه وقتایی به باباهای مهربون هم فکر کنین. آخه وقتی مامان رو اینطور پنچر می کنین، کی به بابای آبله مرغونی خیلی حیوونکی برسه آخه؟
از اونجا که من خیلی خوش شانس هستم و همخونۀ خاله و دخترخالمم، تا آخر شب بساط خاله بازی به راه بود و هر 10 دقیقه یکبار زنگ در رو می زدن و شیر گرم با عسل، آب به با لیمو، عدس پلو با مخلفات و خلاصه انواع و اقسام خوراکی های خوشمزه و تقویت کننده بود که به خونمون سرازیر شده بود. از طرفی هم زنگ تلفن هر 5 دقیقه یکبار صدا می کرد و مامانا و مامان بزرگا و داداش و خانمش و چه می دونم تمام جد اندر جدم تماس گرفتن تا حال دو تا پدر و مادر وا رفته و بی حال رو بپرسن.
خلاصه می گما خودمونیم! این عدسک داشتنم خیلی چیز بدی نیستا!!
پی نوشت:
1- این هفته ما تو محل کارم جشن 50 سالگی انجمن فرهنگی اتریش رو داشتیم و به لطف عدسک نازنین بنده حتی یک شبش رو هم نتونستم بمونم و تو کارا کمک کنم. البته بی انصافی نکنم. اولش به خاطر آقای پدر بود که حال نداشت و نیاز به پرستاری داشت. راستی! آقای پدر مهربون الان تبدیل به یه پدر خال خالی شده و تمام تنش پر از دونه های آبله مرغونه. دیگه امید خدا تا فردا پس فردا خوب می شه و حالش جا می آد.
2- دیروز دنبال موضوع زایمان در آب بودم و بالاخره تو اینترنت اطلاعات لازم رو پیدا کردم. بیمارستان شهید اکبر آبادی که تو مولوی هست، الان در ایران زایمان در آب رو برگزار می کنه. الته شاید جاهای دیگه ای هم باشه که حتما هم هست ولی من دیگه بیشتر از این دنبالش نگشتم. برای علاقمندان بگم که تلفن بیمارستان 55570223 است و ضمنا برای مراجعه و شرکت در کلاس های آشنایی و آمادگی باید حتما 20 هفتتون باشه. تو خبرا نوشته بود که تعرفه ها و هزینه های مربوط به این نوع زایمان دولتی و مناسبه و ضمنا خود عمل زایمان فوق العاده آسون، بدون درد و برای مادر و جنین پر از فوائده. برای آمادگی هم یه سری مقدمات خیلی ساده و ابتدایی لازمه. بقیۀ اطلاعات رو می تونین از خود بیمارستان بگیرین. کلاس ها همیشه جلسۀ اولشون روزهای شنبه ساعت 8:30 صبح برگزار می شه، البته مراجعه بعد از بیست هفتگی یادتون باشه.

Leave a comment