خبرهای خوب این اواخر

پست مجدد از تاریخ 1388/2/17 ساعت یازده صبح
خبرهای خوبِ این اواخر
یه سری اومدم پست نوشتم و آخرش که خواستم بفرستم، مطلع شدم که سرویس موقتا مشکل داره و با اجازتون کل مطلبمو هم پاک کرده بود. تازه سرویس ذخیرۀ خودکارم مثلا (دقت کنین مثلا) فعاله. خوب حالم گرفته شد و راستش دیگه حال ندارم اون همه بنویسم.
می خواستم بگم با وجود اینکه معمولا طرفدار چت کردن و سایت های یاهو و امثالهم نبودم، )چون فکر می کنم بیشتر از اینکه به درد آدم بخورن یا چیزی به آدم بدن، وقت آدمو می گیرن( این اواخر با اصرار یکی از همکارام مبنی بر عضویت تو فیسبوک مواجه شدم. طبق معمول موافق نبودم تا اینکه شنیدم تنها با داشتن اسم و فامیل افراد می تونی اونا رو سرچ کنی و اگر شانس بیاری و عضو باشن، راحت پیداشون می کنی. این بود که وسوسه شدم. آخه من از دوران راهنمایی یه دوست خیلی خوب و نازنین به اسم آرزو داشتم که تو اون مقطع نزدیک به آخر سال دوم راهنمایی، به خاطر تصمیم پدر و مادر به تغییر محل سکونت از غرب به شمال تهران، یکهو ازش جدا شدم و دیگه هم هیچوقت موفق نشدم ببینمش. آخه اون موقع که ایمیل و اینترنت و حتی تلفنم اونقدر مثل الان باب و در دسترس همگان نبود، منم سن و سالی نداشتم که بخوام تنهایی برم محلۀ قدیمی و به دوستام سر بزنم. این شد که من موندم و یه دل شکسته و دور افتادن از محلۀ پر از خاطره و قشنگ کودکی هام. ما اون موقع تو مدرسه سه تا دوست خیلی صمیمی بودیم که همه به اسم سه تفنگدار می شناختنمون. دومی چند سال پیش با کلی پیگیری منو پیدا کرد و یه روز خیلی غافلگیر کننده اومد دم در خونمون اما دیدن آرزو تبدیل شد به یه آرزوی دست نیافتنی.
دردسرتون ندم که تا عضو شدم، اسم و فامیل آرزو رو وارد کردم و اونم یه نفر رو معرفی کرد و چهرش نسبت به اون جیزی که یادم مونده بود، شباهت داشت ولی خیلی امیدوار نبودم. یه پیغام فرستادم و یه سری مشخصات دادم و منتظر جواب شدم. پاسخ آرزو محشر بود. بهترین خبری که می تونست این اواخر به دستم برسه. تمام خصوصیات منو نوشته بود. اینکه از دیوار راست بالا می رفتم و نمره هام بیست بود و همیشه مقنعمو خودکاری می کردم و و و و …. این آخری رو که خیلی راست می گه. هنوزم این عادت رو دارم فقط چون دیگه مقنعه سر نمی کنم، دست و بالمو خودکاری می کنم. خلاصه سیل پیغام و نامه و حرف بود که سرازیر شد و تو چه می کنی و من چه می کنم و خیلی حالم جا اومد. فقط قسمت بدش این بود که فهمیدم آرزو ساکن آمریکاست و برای دیدنش باید فعلا صبر کنم. فکر کن بعد از نزدیک 20 سال رفیقتو پیدا کنی و بعد باز ببینی که باید صبر کنی. ولی اشکالی نداره، به صبرش خیلی خیلی می ارزه.
تازه خبر همین جا تموم نمی شه بعد از چند روز یکی از دوستان خوب دوران دبیرستانم منو پیدا کرد و این دیگه آخر حال بود. تازه خوبیش اینه که اینبار ثمر نه تنها تهران ساکنه بلکه یه جورایی همسایه هم به حساب می آیم. دارم لحظه شماری می کنم ببینمش.. ثمر دست منو از شیطنت و آتیش سوزوندن تو مدرسه از پشت بسته بود و نظیر نداشت. عاشق اخلاق و مرام و شیطنتاش بودم. مخصوصا اگه گیر هم می افتادیم. مدرسۀ ما تو سعد آباد بود به اسم مدرسۀ 22 بهمن و یه مدرسه فوق العاده بزرگ بود که فکر می کنم حیاط و ساختموناش کمِ کم 2-3 هزار متری می شدن. تازه از طریق یه در به مدرسۀ کناریشم راه داشت و ما برای خودمون تو اون فضا جولونی می دادیم. کل ناظم و مدیر و مسوولین مدرسه سر کار بودن. البته بگما! چون خیلی درس خون و شاگرد زرنگ بودم، همه هوامو داشتن و از شیطنت ها چشم پوشی می کردن. الان دولت محترم لطف کرده و کل اون منطقه و 4 تا مدرسه ای رو که کنار هم بودن، تبدیل به اجلاس سران کرده. دستشون درد نکنه واقعا. هنوزم معتقدم که بهترین دوران عمرم رو تو 4 سال دبیرستان و در کنار بهترین دوستام گذروندم. دوران طلایی زندگیم. وای خدا جون! یادش بخیر.
خلاصه اینکه می خوام بگم حالا دیگه معتقدم که تکنولوژی و امکانات و اینترنت واقعا گاهی اوقات غوغا می کنه و خلی به درد می خوره. دست همکارای فیسبوکی درد نکنه. به سلامتی دوستی های قشنگ قدیمی و هیمنطورم سایت های مفیدی از این قبیل. شما ها هم اگه گمشده ای دارین، شانستونو تو این سایت امتحان کنین. خدا رو چه دیدین، شاید مثل من حسابی غافلگیر شدین. موفق باشین.

انجمن مادران امروز

پست مجدد از تاریخ 1388/2/17 ساعت 12 و ربع
انجمن مادران امروز
به توصیۀ عمه خانم (این عمه خانم مثل اغلب عمه خانما سن و سالش خیلی هم بالا نیست. ولی هرچی باشه عمۀ بزرگ عدسک حساب می شه و همین اسم براش مناسبه) انمجنی به نام مادران امروز رو پیدا کردم که برای خانم های باردار کلاس های آمادگی و کارگاههای آموزشی برگزار می کنه.
آدرس درست و حسابی نداشتم و خیلی سخت پیداشون کردم. ولی عوضش وقتی رسیدم، خستگیم در رفت. فوق العاده پرسنل خوش رویی داشت و کلی تحویلم گرفتن و بعدم اسم نوشتم به عنوان مادر شاغل که کلاس بعد از ظهر برامون بزارن. دیروز اولین جلسه ای بود که شرکت کردیم. جالب اینکه از حضور آقایون هم خیلی استقبال می کنن. روزبه که خیلی مشتاق بود بیاد ولی دیروز به خاطر آبله مرغون نتونست. کلاس فوق العاده بود. اصا آدم وقتی تو یه محیطی که همه تقریبا شرایط مشابهی باهاش دارن، قرار می گیره، احساس خوبی داره. کلاس ها 4 جلسه تئورین و بعدم 4 تا 5 تا کارگاه آموزشی داریم. کار عملیش باید جالب باشه. یه کارگاه هم اصلا مخصوص پدران دارن. به قول روزبه پدران باردار.
اطلاعات خیلی خوبی رد و بدل شد و از همه جالب تر اینکه اونجا ما همه فرمانروایی می کنیم و کلی تحویلمون گرفتن و تاکید کردن که احساس راحتی کنی و اگر وسط درس خسته شدیم و خواستیم راه بریم یا حتی چیزی بخوریم، احساس محدودیت نداشته باشیم و وسط جلسه هم با بیسکویت و چای کمرنگ ازمون پذیرایی کردن و خلاصه حسابی بهمون خوش گذشت. (خودمون خیلی کم لوسیم، ببین دیگه چند وقت بریم، چی می شه!!). یه مورد جالب اینکه دو تا از خانمهایی که اومده بودن، هنوز باردار نبودن و تصمیم به بارداری داشتن. برام جالب بود که از علاقمندان هم ثبت نام کرده بودن. اتفاقا حضورشون تو جمع خوب بود و سوالای خوبی می کردن ولی من همش تو دلم دعا می کردم که زودتر جواب مثبت بگیرن مبادا که ته دلشون ناراحت باشن یا خدای ناکرده حسرت بخورن. آخه خیلی سخته تو یه شرایطی باشی که همه چیز راجع به یه موضوعه و همه دارن از تجربه هاشون می گن و کلا جو پر از انرژی و شادیه ولی تو شامل اون گروه و اون موضوع نمی شی. به نظر من که باید به شهامتشون تبریک گفت.
یه سری کلاس هم معرفی کردن که مربوط به ورزشها و حرکات مناسب دوران بارداریه و من تعریفشونو قبلا هم شنیده بودم. مثل کلاس های یوگا و از این قبیل که چاکرتون الانم شرکت می کنه ولی خوب مخصوص بارداران گرامی. تماس گرفتم و گفتن که هنوز وقت دارم و زوده و اواسط خرداد تماس بگیرم. نمی دونم چرا زیر 4-5 ماه همش می گن برای همه چی زوده. ای بابا من و عدسک هم دل داریم دیگه.
راستی می دونین اولین سوالی که دیروز پرسیدم، چی بود؟ اینکه کی می تونم تکون خوردن عدسک رو حس کنم. نمی دونین چه هیجانی برای رسیدن اون لحظه دارم. استاد گفت که تو بارداری اول زمان درک کاملش به خاطر آشنا نبودن با شرایط و نشناختن علائم، طولانی تره و گاهی تا 7 ماه هم می تونه طول بکشه. نخیرم من مطمئنم این عدسک من به زودی خودشو نشون می ده و تو دل مامان خوب تکون تکون می خوره تا قند تو دلم آب بشه.
برای اونایی که شرایط مشابهی دارن یا علاقمندن که در موردفعالیت های این انجمن بدونن توضیحات زیر رو می نویسم. البته بگم که تو این انجمن در مورد تربیت فرزند، آئین شوهرداری و روابط بین زوجین و خلاصه رنج وسیعی از موضوعات اطلاعات می دن و دوره برگزار می کنن. یعنی صرفا موضوعِ خانم های باردار مطرح نیست.
آدرس: بالاتر از تقاطع ولی عصر و عباس آباد، سمت راست، کوچۀ دل افروز، پلاک 26
با این شماره هم برای اطلاعات بیشتر می تونین تماس بگیرین. 88715424
من برم که عدسک خیلی گُشنشه. تا بعد من نه ها، عدسک!!!!!

شیطنت های عدسک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/16 ساعت 9 صبح
شیطنت های عدسک
یکی از خصوصیات دوران بارداری اینه که آدم هر لحظه اش با لحظۀ بعدش می تونه از زمین تا آسمون تفاوت داشته باشه. مثلا حکایت دیروز من. صبح خوب و سرحال چشمامو باز کردم و راهی کار شدم. خانم ما تا پامونو گذاشتیم تو دفتر، سرگیجه و حالت تهوع وحشتناکی اومد سراغم. می دونستم که نمی تونه خیلی به بارداری مربوط باشه چون من دیگه الان سه ماه رو رد کردم و تو این مدت هم اصلا مشکلی از این قبیل نداشتم. کلی با خودم فکر کردم شاید چیز بدی خورده باشم ولی نتیجه ای دستگیرم نشد. به قدری حالم بد بود که اتاق دور سرم می چرخید. خلاصه همکار خوبم آقای احمدی یه لیوان بزرگ لیموناد درست کرد و اونو که خوردم یک کمی بهتر شدم. بعدم با همکارا صبحونه خوردیم و یک کم حالم جا اومد. اینو داشته باشین تا ظهر. دوباره سرگیجه و حالت تهوع که اینبار ضعف شدید و سردردم بهش اضافه شده بود. خلاصه دردسرتون ندم که تا ساعت 4 رو تحمل کردم و با وجود اصرار مدیرم، روی زودتر خونه رفتن رو نداشتم. بنده خدا همکارام گناه نکردن که آخه. وقتی رسیدم خونه و دیدم نخیر خبری از بهتر شدن حالم نیست، تصمیم گرفتم برم دکتر. دختر خالم بنده خدا با وجود یه نی نی تو شکمش و پسر دو سالۀ شیرینش، منو برد درمانگاه. دکترش به نظر خیلی مهربون می اومد. اونجا کلی توضیح دادم که از صبح چم بوده و چه اتفاقاتی افتاده و خانم دکتره تا فشارمو گرفت، گفت: ولش کن، همۀ اینا رو که گفتی دلیلش فقط اینه که خیلی فشارت پائینه. خلاصه برای مامان عدسک یه سرم قوی و ویتامین ب کمپلکس و ب 6 تجویز کردن و یکساعتی مهمون درمانگاه بودیم. خوب بچم عدسک زبون که نداره بگه چی لازم داره و چی می خواد، مجبوره اینطوری حالیم کنه دیگه. خلاصه اینکه قابل توجه تمام عدسک های مهربون:
1. اصلا روی دروایستی نکنین. هر وقت دلتون خواست ماماناتونو کله پا کنین. شما که گناهی ندارین. این طریقۀ برقرار کردن ارتباطتونه. اون موقع که تصمیم به تولید عدسک گرفتیم، باید پی این چیزا رو هم به تنمون بمالیم. من یکی که کاملا تسلیمم.
2. خوب تغذیه کنین و بزرگ بشین و بیاین بیرون که به مامان و باباهاتون یه لبخند شیرین بزنین و خستگی این دوره رو از تنشون در بیارین.
3. یه وقتایی به باباهای مهربون هم فکر کنین. آخه وقتی مامان رو اینطور پنچر می کنین، کی به بابای آبله مرغونی خیلی حیوونکی برسه آخه؟
از اونجا که من خیلی خوش شانس هستم و همخونۀ خاله و دخترخالمم، تا آخر شب بساط خاله بازی به راه بود و هر 10 دقیقه یکبار زنگ در رو می زدن و شیر گرم با عسل، آب به با لیمو، عدس پلو با مخلفات و خلاصه انواع و اقسام خوراکی های خوشمزه و تقویت کننده بود که به خونمون سرازیر شده بود. از طرفی هم زنگ تلفن هر 5 دقیقه یکبار صدا می کرد و مامانا و مامان بزرگا و داداش و خانمش و چه می دونم تمام جد اندر جدم تماس گرفتن تا حال دو تا پدر و مادر وا رفته و بی حال رو بپرسن.
خلاصه می گما خودمونیم! این عدسک داشتنم خیلی چیز بدی نیستا!!
پی نوشت:
1- این هفته ما تو محل کارم جشن 50 سالگی انجمن فرهنگی اتریش رو داشتیم و به لطف عدسک نازنین بنده حتی یک شبش رو هم نتونستم بمونم و تو کارا کمک کنم. البته بی انصافی نکنم. اولش به خاطر آقای پدر بود که حال نداشت و نیاز به پرستاری داشت. راستی! آقای پدر مهربون الان تبدیل به یه پدر خال خالی شده و تمام تنش پر از دونه های آبله مرغونه. دیگه امید خدا تا فردا پس فردا خوب می شه و حالش جا می آد.
2- دیروز دنبال موضوع زایمان در آب بودم و بالاخره تو اینترنت اطلاعات لازم رو پیدا کردم. بیمارستان شهید اکبر آبادی که تو مولوی هست، الان در ایران زایمان در آب رو برگزار می کنه. الته شاید جاهای دیگه ای هم باشه که حتما هم هست ولی من دیگه بیشتر از این دنبالش نگشتم. برای علاقمندان بگم که تلفن بیمارستان 55570223 است و ضمنا برای مراجعه و شرکت در کلاس های آشنایی و آمادگی باید حتما 20 هفتتون باشه. تو خبرا نوشته بود که تعرفه ها و هزینه های مربوط به این نوع زایمان دولتی و مناسبه و ضمنا خود عمل زایمان فوق العاده آسون، بدون درد و برای مادر و جنین پر از فوائده. برای آمادگی هم یه سری مقدمات خیلی ساده و ابتدایی لازمه. بقیۀ اطلاعات رو می تونین از خود بیمارستان بگیرین. کلاس ها همیشه جلسۀ اولشون روزهای شنبه ساعت 8:30 صبح برگزار می شه، البته مراجعه بعد از بیست هفتگی یادتون باشه.

جل الخالق

پست مجدد از تاریخ 1388/2/13 ساعت یازده صبح
جل الخالق
من امروز خیلی هیجان زده ام. یعنی از دیروز بعد از ظهر همینطور هیجان زده موندم. گفته بودم که وقت سونوگرافی دارم. بابای عدسک بنده خدا از روز جمعه حال ندار بود و همش از صبح تا شب خوابیده بود. دوزاریمون افتاد که باید حال ندار باشه. آخه روزبه وقتی مریض می شه، بدنش به طور اتوماتیک همش حالت خواب داره و بدین ترتیب خودش خودشو احیاء می کنه. هرچی به سمت شب رفتیم، حالش سنگین تر می شد و بعدشم تب خیلی بالایی کرد. خلاصه به پیشنهاد مامان معاینش کردم و دیدم بعــــــــــــــله آبله مرغون گرفته. یه دونۀ ناقابل بیشتر رو شکمش نبود ولی همون کاملا مشخص بود که مبتلا شده. خلاصه فعلا بنده خدا خونه خوابیده.
اینا رو گفتم که بگم بابای مهربون با اون همه ذوق و شوق نتونست برای سونوگرافی و رویت نی نی گولو با من همراه بشه. مامان تماس گرفت و قرار شد اون بیاد. خیلی ذوق کردم که تنها قرار نیست برم. ساعت 5:15 قرار داشتم و تا ساعت 6 منتظر بودیم و چشمتون روز بد نبینه که لیوانای آبی که خورده بودم، چه به روزم آوردن. آخرش دیگه به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و فقط می خواستم برم دستشویی و راحت بشم. تا اینکه صدامون زد داخل و دستگاه رو گذاشت رو شکمم. این قسمتش از همه بدتره. فکر کن همین جوریشم دیگه طاقتت طاق شده، اونوقت باید فشار اون دستگاه رو هم تحمل کنی. اول که همون ساک بارداری و رحم رو نشون داد و منم طاقتم تموم شده بود و گفتم: ای بابا! بازم می خواین فقط بهم یه فضای دایره ای شکل به عنوان ساک حاملگی رو نشون بدین؟ پس بچم کوش؟ دکتره بنده خدا دید خیلی قاط زدم، گفت: خانم خانما به اونم می رسیم. همشو بهت نشون می دم. صبر کن. بعد توضیح داد که اون جسم سفید داخل اون دایرۀ سیاه همون جنینه و می بینمش یا نه؟ گفتم نه و گفت وقتی با خط کش برات اندازه شو و قسمت های مختلف بدنشو اندازه بگیرم، متوجه می شی. وای خدای من! باورم نمی شد. کم کم همه چیزش معلوم شد. سر خوشگلش. دست و پاش. دستشو آورده بود جلوی دهنش. بعد دکتر گفت که حرکات خیلی زیادی داره و من می بینم یا نه. هنوز جوابشو نداده بودم که عدسک کل بدنشو با سرعت غیر قابل باوری یک دفعه از جاش بلند کرد و خودشو با تمام قدرت داد به سمت بالا. انگار که می خواد به دیوارۀ رحم فشار بیاره. چندین بار دیگه همین کار رو کرد. من و مامان چشمامونو دوخته بودیم به مانیتور و مات و حیرون هیچکدوم نمی تونستیم حرف بزنیم. خیلی لحظۀ قشنگی بود. خوشحال بودم که مامان اونجاست واز طرفی هم با همۀ وجود ناراحت که روزبه دیدن این صحنه رو از دست داده. خیلی خارق العاده بود. ناخودآگاه عظمت و بزرگی خدا و خلقتش رو تحسین می کنی و در برابر عظمتش واقعا کم می آری. جالب تر از همه اینکه این عدسک دوست داشتنی و شیطون من، فقط 55 میلیمتر کل اندازۀ سر تا پاهاش بود. دکتر که اینو گفت، باورم نمی شد. 5.5 سانتیمتر رو هی با خودم تکرار می کردم و تو مغزم نمی گنجید که یعنی چی. آخه فکر کن! یه موجود کامل با دست و پا و قلب و همه چیز که فقط 5 سانت و نیم قدشه. واقعا عدسک اسم مناسبیه. اینطور فکر نمی کنین؟ بعدم برامون صدای قلبشو پخش کرد. وای خدای من! اشک تو چشمام حلقه شد. باور اینکه یه موجود کامل داره دورن بدن تو رشد می کنه تازه الان می تونست به حقیقت بپیونده. تا امروز سعی می کردم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی از امروز دیگه هر لحظه با منه. تو ذهن و فکر و تو تمام وجودمه. با سلول سلول بدنم حسش می کنم. وقتی خانم دکتر دستمال رو شکمم گذاشت تا مایع سونوگرافی رو پاک کنه، تازه فهمیدم که باید بلند بشم و غم عالم ریخت تو دلم. دیگه از مثانۀ پر و درد شکم و فشار ادرار خبری نبود. همش عشق بود و شوق، هیجان و کوچیکی در برابر عظمت پروردگار. حاضر بودم تا شب همونجا بشینم و به حرکات سریع و قشنگ عدسکم نگاه کنم و به ضربان قلبش گوش بدم. الان حاضرم هر بلایی سرم بیاد ولی بتونم برای یه لحظه هم شده، تو آغوش بگیرمش و ببوسمش و عطر تنش رو با تمام وجود تو ریه هام بکشم. توصیف احساسم خیلی مشکله. مامانم در مورد جنسیتش پرسید. گفت که الان 12 هفته و سه روزه و برای جنسیت معمولا هفتۀ 14 ام می شه تشخیص داد. برام مهم نبود که دختره یا پسر. مهم این بود که سلامته و پر از انرژی. من تا امروزشو هم به زور تحمل کردم. دیگه طاقت صبر نداشتم. حالا چه برسه به دو هفتۀ دیگه. از شنبۀ قبل اینقدر لحظه شماری کرده بودم که خدا می دونه. آخه مامان می گفت: اگه دو هفته هم صبر می کردی، می فهمیدی چیه. من به توصیۀ پزشک اومده بودم سونو نه برای دلخوشی خودم که. مهم اینه که سلامته و مثل بمب انرژی اون تو وول می خوره. خدای مهربون رو صد هزار مرتبه شکر.
ضمنا خانم دکتر گفت که آبله مرغون برای عدسک و من خطری نداره و ما می تونیم پیش بابا روزبۀ حیوونکی بمونیم. زمان زایمان طبیعی رو هم برای 22 آبان تعیین کرد. یعنی با بار قبل دو سه روز تفاوت کرد. روزبه که می گه کم کم به 6 آبان نزدیک می شه و عین باباش می شه. خلاصه بعدشم که اومدیم بیرون، با ذوق در پاکت گزارش رو با کردم و دیدم دو تا دونه عکس گذاشته و هیچی هم توش معلوم نیست. البته برای ما چون همه چیز رو با حوصله و قشنگ توضیح داده بود، من می تونستم سر و دست و پای عدسک رو تشخیص بدم ولی همونطور که فکر می کردم، روزبه خیلی نتونست چیزی ببینه و من تمام سعی امو کردم تا متوجۀ قسمتهای مختلفی که دکتر گفته بود بشه. بهش که گفتم خودشو چطوری تکون می داد، گفت: خدا به دادمون برسه، بیاد بیرون پدرمونو در می آره. راست می گه. فکر کن همین الان انگار هی می گفت: می خوام بیام بیرون! می خوام بیام بیرون. قربونش برم. واقعا نمی دونم جطوری باید 6 ماه دیگه صبر کنم. می گن وقتی شروع به حرکت کنه و تو شکم آدم تکون بخوره، اونوقت تازه خیلی هیجان انگیز تر می شه. من که دارم برای اون زمان لحظه شماری می کنم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
مامان مهربون شب رو پیش ما موند و از من و روزبه خیلی خوب پذیرایی کرد. دیگه لازم نبود نگران غذا و کار خونه باشم. امروز تا تونستیم به روزبه خنکی دادیم که زودتر دونه هاش بریزه بیرون و راحت شه.
و اما باید یه اعترافی بکنم. شب خیلی سختی رو گذروندم. عادت به تنهایی خوابیدن بدون روزبه رو ندارم. مامان پیشم بود ولی به خاطر احتیاط و اینکه دیشب روزبه تا صبح خیلی بی قراری کرد و خوب نخوابید و نمی خواست منو امشبم اذیت کنه، من پیش مامان خوابیدم و اون تو اطاق خواب. دیشب که بنده خدا عین کوره داغ بود و بغل دستم انگار بخاری روشن بود. خودش نیمه شب بلند شده بود و دوش گرفته بود و جاشو عوض کرده بود. خلاصه نمی دونم دیشب اون تا صبح چی کار کرد ولی من که اصلا خوابم نمی برد. گفتم اگه به مامان بگم، می گه واه واه چقدر نُنُری. خوب چی کار کنم. پاک کلافه شده بودم.
این بود داستان دیروز و دیشب ما با عدسک دوست داشتنی و کوچولو و بابای عزیزش. مامان هنوزم در غیبت من به شغل شریف پرستاری از آقای همسر مشغوله. دستش درد نکنه وگرنه من دلم نمی اومد روزبه رو خونه تنها بزارم. خودش اصلا نا نداره بلند شه لااقل یه چیزی بخوره. مامان هست خیالم راحته. خوب دیگه من برم که کلی کار دارم. عکس عدسک رو آوردم. اگه چیزی بعد از اسکن ازش معلوم شد که براتون می زارمش.