پست مجدد از تاریخ 1388/2/17 ساعت یازده صبح
خبرهای خوبِ این اواخر
یه سری اومدم پست نوشتم و آخرش که خواستم بفرستم، مطلع شدم که سرویس موقتا مشکل داره و با اجازتون کل مطلبمو هم پاک کرده بود. تازه سرویس ذخیرۀ خودکارم مثلا (دقت کنین مثلا) فعاله. خوب حالم گرفته شد و راستش دیگه حال ندارم اون همه بنویسم.
می خواستم بگم با وجود اینکه معمولا طرفدار چت کردن و سایت های یاهو و امثالهم نبودم، )چون فکر می کنم بیشتر از اینکه به درد آدم بخورن یا چیزی به آدم بدن، وقت آدمو می گیرن( این اواخر با اصرار یکی از همکارام مبنی بر عضویت تو فیسبوک مواجه شدم. طبق معمول موافق نبودم تا اینکه شنیدم تنها با داشتن اسم و فامیل افراد می تونی اونا رو سرچ کنی و اگر شانس بیاری و عضو باشن، راحت پیداشون می کنی. این بود که وسوسه شدم. آخه من از دوران راهنمایی یه دوست خیلی خوب و نازنین به اسم آرزو داشتم که تو اون مقطع نزدیک به آخر سال دوم راهنمایی، به خاطر تصمیم پدر و مادر به تغییر محل سکونت از غرب به شمال تهران، یکهو ازش جدا شدم و دیگه هم هیچوقت موفق نشدم ببینمش. آخه اون موقع که ایمیل و اینترنت و حتی تلفنم اونقدر مثل الان باب و در دسترس همگان نبود، منم سن و سالی نداشتم که بخوام تنهایی برم محلۀ قدیمی و به دوستام سر بزنم. این شد که من موندم و یه دل شکسته و دور افتادن از محلۀ پر از خاطره و قشنگ کودکی هام. ما اون موقع تو مدرسه سه تا دوست خیلی صمیمی بودیم که همه به اسم سه تفنگدار می شناختنمون. دومی چند سال پیش با کلی پیگیری منو پیدا کرد و یه روز خیلی غافلگیر کننده اومد دم در خونمون اما دیدن آرزو تبدیل شد به یه آرزوی دست نیافتنی.
دردسرتون ندم که تا عضو شدم، اسم و فامیل آرزو رو وارد کردم و اونم یه نفر رو معرفی کرد و چهرش نسبت به اون جیزی که یادم مونده بود، شباهت داشت ولی خیلی امیدوار نبودم. یه پیغام فرستادم و یه سری مشخصات دادم و منتظر جواب شدم. پاسخ آرزو محشر بود. بهترین خبری که می تونست این اواخر به دستم برسه. تمام خصوصیات منو نوشته بود. اینکه از دیوار راست بالا می رفتم و نمره هام بیست بود و همیشه مقنعمو خودکاری می کردم و و و و …. این آخری رو که خیلی راست می گه. هنوزم این عادت رو دارم فقط چون دیگه مقنعه سر نمی کنم، دست و بالمو خودکاری می کنم. خلاصه سیل پیغام و نامه و حرف بود که سرازیر شد و تو چه می کنی و من چه می کنم و خیلی حالم جا اومد. فقط قسمت بدش این بود که فهمیدم آرزو ساکن آمریکاست و برای دیدنش باید فعلا صبر کنم. فکر کن بعد از نزدیک 20 سال رفیقتو پیدا کنی و بعد باز ببینی که باید صبر کنی. ولی اشکالی نداره، به صبرش خیلی خیلی می ارزه.
تازه خبر همین جا تموم نمی شه بعد از چند روز یکی از دوستان خوب دوران دبیرستانم منو پیدا کرد و این دیگه آخر حال بود. تازه خوبیش اینه که اینبار ثمر نه تنها تهران ساکنه بلکه یه جورایی همسایه هم به حساب می آیم. دارم لحظه شماری می کنم ببینمش.. ثمر دست منو از شیطنت و آتیش سوزوندن تو مدرسه از پشت بسته بود و نظیر نداشت. عاشق اخلاق و مرام و شیطنتاش بودم. مخصوصا اگه گیر هم می افتادیم. مدرسۀ ما تو سعد آباد بود به اسم مدرسۀ 22 بهمن و یه مدرسه فوق العاده بزرگ بود که فکر می کنم حیاط و ساختموناش کمِ کم 2-3 هزار متری می شدن. تازه از طریق یه در به مدرسۀ کناریشم راه داشت و ما برای خودمون تو اون فضا جولونی می دادیم. کل ناظم و مدیر و مسوولین مدرسه سر کار بودن. البته بگما! چون خیلی درس خون و شاگرد زرنگ بودم، همه هوامو داشتن و از شیطنت ها چشم پوشی می کردن. الان دولت محترم لطف کرده و کل اون منطقه و 4 تا مدرسه ای رو که کنار هم بودن، تبدیل به اجلاس سران کرده. دستشون درد نکنه واقعا. هنوزم معتقدم که بهترین دوران عمرم رو تو 4 سال دبیرستان و در کنار بهترین دوستام گذروندم. دوران طلایی زندگیم. وای خدا جون! یادش بخیر.
خلاصه اینکه می خوام بگم حالا دیگه معتقدم که تکنولوژی و امکانات و اینترنت واقعا گاهی اوقات غوغا می کنه و خلی به درد می خوره. دست همکارای فیسبوکی درد نکنه. به سلامتی دوستی های قشنگ قدیمی و هیمنطورم سایت های مفیدی از این قبیل. شما ها هم اگه گمشده ای دارین، شانستونو تو این سایت امتحان کنین. خدا رو چه دیدین، شاید مثل من حسابی غافلگیر شدین. موفق باشین.
می خواستم بگم با وجود اینکه معمولا طرفدار چت کردن و سایت های یاهو و امثالهم نبودم، )چون فکر می کنم بیشتر از اینکه به درد آدم بخورن یا چیزی به آدم بدن، وقت آدمو می گیرن( این اواخر با اصرار یکی از همکارام مبنی بر عضویت تو فیسبوک مواجه شدم. طبق معمول موافق نبودم تا اینکه شنیدم تنها با داشتن اسم و فامیل افراد می تونی اونا رو سرچ کنی و اگر شانس بیاری و عضو باشن، راحت پیداشون می کنی. این بود که وسوسه شدم. آخه من از دوران راهنمایی یه دوست خیلی خوب و نازنین به اسم آرزو داشتم که تو اون مقطع نزدیک به آخر سال دوم راهنمایی، به خاطر تصمیم پدر و مادر به تغییر محل سکونت از غرب به شمال تهران، یکهو ازش جدا شدم و دیگه هم هیچوقت موفق نشدم ببینمش. آخه اون موقع که ایمیل و اینترنت و حتی تلفنم اونقدر مثل الان باب و در دسترس همگان نبود، منم سن و سالی نداشتم که بخوام تنهایی برم محلۀ قدیمی و به دوستام سر بزنم. این شد که من موندم و یه دل شکسته و دور افتادن از محلۀ پر از خاطره و قشنگ کودکی هام. ما اون موقع تو مدرسه سه تا دوست خیلی صمیمی بودیم که همه به اسم سه تفنگدار می شناختنمون. دومی چند سال پیش با کلی پیگیری منو پیدا کرد و یه روز خیلی غافلگیر کننده اومد دم در خونمون اما دیدن آرزو تبدیل شد به یه آرزوی دست نیافتنی.
دردسرتون ندم که تا عضو شدم، اسم و فامیل آرزو رو وارد کردم و اونم یه نفر رو معرفی کرد و چهرش نسبت به اون جیزی که یادم مونده بود، شباهت داشت ولی خیلی امیدوار نبودم. یه پیغام فرستادم و یه سری مشخصات دادم و منتظر جواب شدم. پاسخ آرزو محشر بود. بهترین خبری که می تونست این اواخر به دستم برسه. تمام خصوصیات منو نوشته بود. اینکه از دیوار راست بالا می رفتم و نمره هام بیست بود و همیشه مقنعمو خودکاری می کردم و و و و …. این آخری رو که خیلی راست می گه. هنوزم این عادت رو دارم فقط چون دیگه مقنعه سر نمی کنم، دست و بالمو خودکاری می کنم. خلاصه سیل پیغام و نامه و حرف بود که سرازیر شد و تو چه می کنی و من چه می کنم و خیلی حالم جا اومد. فقط قسمت بدش این بود که فهمیدم آرزو ساکن آمریکاست و برای دیدنش باید فعلا صبر کنم. فکر کن بعد از نزدیک 20 سال رفیقتو پیدا کنی و بعد باز ببینی که باید صبر کنی. ولی اشکالی نداره، به صبرش خیلی خیلی می ارزه.
تازه خبر همین جا تموم نمی شه بعد از چند روز یکی از دوستان خوب دوران دبیرستانم منو پیدا کرد و این دیگه آخر حال بود. تازه خوبیش اینه که اینبار ثمر نه تنها تهران ساکنه بلکه یه جورایی همسایه هم به حساب می آیم. دارم لحظه شماری می کنم ببینمش.. ثمر دست منو از شیطنت و آتیش سوزوندن تو مدرسه از پشت بسته بود و نظیر نداشت. عاشق اخلاق و مرام و شیطنتاش بودم. مخصوصا اگه گیر هم می افتادیم. مدرسۀ ما تو سعد آباد بود به اسم مدرسۀ 22 بهمن و یه مدرسه فوق العاده بزرگ بود که فکر می کنم حیاط و ساختموناش کمِ کم 2-3 هزار متری می شدن. تازه از طریق یه در به مدرسۀ کناریشم راه داشت و ما برای خودمون تو اون فضا جولونی می دادیم. کل ناظم و مدیر و مسوولین مدرسه سر کار بودن. البته بگما! چون خیلی درس خون و شاگرد زرنگ بودم، همه هوامو داشتن و از شیطنت ها چشم پوشی می کردن. الان دولت محترم لطف کرده و کل اون منطقه و 4 تا مدرسه ای رو که کنار هم بودن، تبدیل به اجلاس سران کرده. دستشون درد نکنه واقعا. هنوزم معتقدم که بهترین دوران عمرم رو تو 4 سال دبیرستان و در کنار بهترین دوستام گذروندم. دوران طلایی زندگیم. وای خدا جون! یادش بخیر.
خلاصه اینکه می خوام بگم حالا دیگه معتقدم که تکنولوژی و امکانات و اینترنت واقعا گاهی اوقات غوغا می کنه و خلی به درد می خوره. دست همکارای فیسبوکی درد نکنه. به سلامتی دوستی های قشنگ قدیمی و هیمنطورم سایت های مفیدی از این قبیل. شما ها هم اگه گمشده ای دارین، شانستونو تو این سایت امتحان کنین. خدا رو چه دیدین، شاید مثل من حسابی غافلگیر شدین. موفق باشین.