پست مجدد از تاریخ 1388/2/8 ساعت دوازده ظهر
به یاد رادنیک
چون تازه یاد گرفتم عکس آپلود کنم و دوزاریم افتاده که بالاخره چه مراحلی باید انجام بشه، تصمیم گرفتم یه سری عکس هم از رادنیک خانم بزارم تا عدسک بعدها بتونه ببینه چه شکلی بوده. فکر نکنین بی جنبه امو می خوام هی عکس آپلود کنم ها؟ نه بابا! اصلا.
این روزای اولیه که رادنیک اومده بود خونمون. همکاری که به من دادش می گفت که نزدیک به دو هفتشه. مکافاتی بود شیر دادن بهش. همیشه گرسنه بود و هول می زد، از طرفی هم نگه داشتن شیشه شیر تو دهنش و آروم کردنش کار سختی بود.
الان که این عکسا رو نگاه می کنم، باورم نمی شه یه روزی اینقدری بوده. اونم دست کمی از عدسک نداشته ها!
شکمشو ببینین چقدر قلمبه شده. شیر پرچرب بهش می دادیم، بعد فهمیدیم جذبش براش سخته. اینجا بسکه خورده باد کرده و غرق خوابه.
این خانم دلفینه یه مدت زیادی نقش مامان رادنیک رو بازی می کرد. می بینین که!!!
حالا چند تا عکس هم از بزرگتری هاش، یعنی الان که حدودا 8 ماه رو تموم کرده.
معرفی می کنم: خداوندگار ناز و دلبری! سرکار خانم رادنیک بابایی (همچنین ملقب به نیلوفر)
این کوسن مبل، محل مورد علاقۀ رادنیک برای چرت های نیمروزی بود که تعدادشونم تا دلتون بخواد زیاد بود.
آخه تو رو خدا! شما بگین، این وضع خوابیدنه؟ ولی انصافا عکس محشری شده، نه؟
تعجب نکنید، بـــــعـله، صد البته که اینجا بالای کتابخونه است. قلمرویی داشت برای خودش.
و اما طبق آخرین خبری که از رادنیک داریم، خوب خدمت صاحب جدیدش رسیده و تا تونسته لجبازی کرده. به قول روزبه، خوب حق هم داشته. جاش عوض شده و تا بخواد عادت کنه، طول می کشه. امیدوارم بتونه خودش رو وفق بده. برای ما هم خیلی سخته. نمی دونین وقتی از در خونه می رم تو چقدر دیدن جای خالیش کلافم می کنه. همیشه می اومددم در میو میو کنان استقبال. من که هیچوقت فکر نمی کردم بتونم یه حیوون رو تو خونم راه بدم، حالا می بینم که اون یکی از اعضای خونواده شده بود و جاش خیلی خالیه. ولی خوب! این هم برای عدسک لازم بود و هم برای خود رادنیک. دعا می کنم به زندگی جدیدش عادت کنه و بتونه طعم آزادی رو بچشه. آخه تو خونۀ جدید حیاط دارن و بیشتر اونجاست. کی می دونه؟ شایدم تصمیم گرفت متاهل بشه و و از تنهایی دربیاد.
فقط می خواستم از طرف خودم و روزبه همینجا ازش به خاطر تمام لحظه های قشنگی که به زندگی ما آورد، به خاطر همۀ درسهایی که بودنش به ما یاد داد، به خاطر همۀ محبتاش و ارتباط برقرار کردناش حتی با زبون بی زبونی و بیشتر از همه به خاطر حضورش در زندگی ما تشکر کنم.فقط وقتی می شه اینو درک کرد که حتی برای یه مدت زمان کوتاه به یه حیوون همنشین باشیم. ممنونم که شانس تجربه کردن این موقعیت هم نصیبمون شد.
بهترین خبری که می تونستم تو زندگیم بگیرم. البته بی انصافی نکنم. بهترین خبر بعد از روزی که با ازدواج من و همسرم روزبه موافقت شد. ما الان 7 سال و سه ماهه که ازدواج کردیم. سه سال قبل از ازدواجمون با هم آشنا شدیم و بالاخره بعد از کلی مقاومت و کشمکش با خانوادۀ من با این وصلت موافقت شد. چندی قبل تصمیم گرفتیم که نی نی دار بشیم و از اونجا که فکر می کنم این نی نی می دونسته اگه بخواد خیلی صبر کنه، ممکنه ما هر لحظه منصرف بشیم و راه اومدنش به این دنیا بسته بشه، نه گذاشت و نه برداشت، ماه اول به دوم اعلام حضور کرد و من و پدرش رو خوشحال و خوشبخت ترین مادر و پدر دنیا. دور و وری ها بیش از اون حدی که من با خودم فکر می کردم، از شنیدن این خبر خوشحال شدن. تو کتابی که به عنوان راهنمای دوران بارداری می خونم، “همۀ مادران سالمند، اگر….” خیلی قشنگ و دقیق و تو مراحل مختلف اندازۀ جنین و کارهایی رو که داره انجام می ده و مراحلی رو که طی می کنه نوشته بود. تو هفته های 5 و 6 اندازۀ اون فقط به اندازۀ یک هستۀ سیب بود. تو این زمان دوستان که تماس می گرفتن همه ازم می پرسیدن، عدسکت چطوره؟ حالش خوبه؟ خلاصه فکر کن که ما از صبح تا شب قربون صدقۀ یه عدسک به اندازۀ یه هستۀ سیب می رفتیم. بعدش تبدیل شد به حبۀ انگور و بعدم تو حوالی هفتۀ 8 به یه دونه توت فرنگی خوشگل. الان دیگه عدسک من دست و پا داره. می تونه بشنوه و ضربان قلبش جریان داره. تقریبا بیشتر اندام های داخلیش شکل گرفته و خلاصه برای خودش یه پا آدم کوچولوی حسابیه. هنوز نمی تونم حسش کنم، هرچند باهاش صحبت می کنم. نوازشش می کنم و با تمام وجود دوستش دارم ولی می تونم بگم این حس یکی از قشنگ ترین حس های عالم و از بزرگترین موهبات خداوند و جهان هستی است. آرزوم می کنم تمام اونایی که دوست دارن یه روز مادر بشن، به درک و لذت این حس قشنگ نائل بشن. کتاب رو که می خونم با خودم می گم: یعنی این واقعا چیزی به جز معجزه می تونه باشه؟ باورنکردنیه. خلاصه سرتونو درد نیارم. تصمیم گرفتم به غیر از نوشتن خاطرات که معمولا جند روز یکبار انجام می دم، خاطره ها و لحظه های شیرین و قشنگم رو که از زمان اومدن این کوچولو ملموس تر و لطیف تر و شیرین تر و پر معنی شدن، تو این وبلاگ بنویسم. شاید یه روز این وبلاگ رو به خود عزیزش تقدیم کنم. می خواستم از میترا جون دوست خوبم که طریقۀ ایجاد وبلاگ رو برام توضیح داده بود و راهنمائیم کرده بود، همین جا از طرف خودم و عدسک تشکر کنم. مرسی خاله میترا.