به یاد رادنیک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/8 ساعت دوازده ظهر

به یاد رادنیک

چون تازه یاد گرفتم عکس آپلود کنم و دوزاریم افتاده که بالاخره چه مراحلی باید انجام بشه، تصمیم گرفتم یه سری عکس هم از رادنیک خانم بزارم تا عدسک بعدها بتونه ببینه چه شکلی بوده. فکر نکنین بی جنبه امو می خوام هی عکس آپلود کنم ها؟ نه بابا! اصلا.

این روزای اولیه که رادنیک اومده بود خونمون. همکاری که به من دادش می گفت که نزدیک به دو هفتشه. مکافاتی بود شیر دادن بهش. همیشه گرسنه بود و هول می زد، از طرفی هم نگه داشتن شیشه شیر تو دهنش و آروم کردنش کار سختی بود.

الان که این عکسا رو نگاه می کنم، باورم نمی شه یه روزی اینقدری بوده. اونم دست کمی از عدسک نداشته ها!

شکمشو ببینین چقدر قلمبه شده. شیر پرچرب بهش می دادیم، بعد فهمیدیم جذبش براش سخته. اینجا بسکه خورده باد کرده و غرق خوابه.

این خانم دلفینه یه مدت زیادی نقش مامان رادنیک رو بازی می کرد. می بینین که!!!

حالا چند تا عکس هم از بزرگتری هاش، یعنی الان که حدودا 8 ماه رو تموم کرده.

معرفی می کنم: خداوندگار ناز و دلبری! سرکار خانم رادنیک بابایی (همچنین ملقب به نیلوفر)

این کوسن مبل، محل مورد علاقۀ رادنیک برای چرت های نیمروزی بود که تعدادشونم تا دلتون بخواد زیاد بود.

آخه تو رو خدا! شما بگین، این وضع خوابیدنه؟ ولی انصافا عکس محشری شده، نه؟

تعجب نکنید، بـــــعـله، صد البته که اینجا بالای کتابخونه است. قلمرویی داشت برای خودش.

و اما طبق آخرین خبری که از رادنیک داریم، خوب خدمت صاحب جدیدش رسیده و تا تونسته لجبازی کرده. به قول روزبه، خوب حق هم داشته. جاش عوض شده و تا بخواد عادت کنه، طول می کشه. امیدوارم بتونه خودش رو وفق بده. برای ما هم خیلی سخته. نمی دونین وقتی از در خونه می رم تو چقدر دیدن جای خالیش کلافم می کنه. همیشه می اومددم در میو میو کنان استقبال. من که هیچوقت فکر نمی کردم بتونم یه حیوون رو تو خونم راه بدم، حالا می بینم که اون یکی از اعضای خونواده شده بود و جاش خیلی خالیه. ولی خوب! این هم برای عدسک لازم بود و هم برای خود رادنیک. دعا می کنم به زندگی جدیدش عادت کنه و بتونه طعم آزادی رو بچشه. آخه تو خونۀ جدید حیاط دارن و بیشتر اونجاست. کی می دونه؟ شایدم تصمیم گرفت متاهل بشه و و از تنهایی دربیاد.
فقط می خواستم از طرف خودم و روزبه همینجا ازش به خاطر تمام لحظه های قشنگی که به زندگی ما آورد، به خاطر همۀ درسهایی که بودنش به ما یاد داد، به خاطر همۀ محبتاش و ارتباط برقرار کردناش حتی با زبون بی زبونی و بیشتر از همه به خاطر حضورش در زندگی ما تشکر کنم.فقط وقتی می شه اینو درک کرد که حتی برای یه مدت زمان کوتاه به یه حیوون همنشین باشیم. ممنونم که شانس تجربه کردن این موقعیت هم نصیبمون شد.

این من هستم، عدسک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/8 ساعت ده صبح
این من هستم، عدسک
این اول اولشه که عدسک بوجود اومده. می بینین چه به اسمش می آد؟ آخی، قربونش برم عدسک مامانو!

حالا دست و پاها شکل گرفتن، حفرۀ چشم کاملا تشکیل شده و نی نی گولومون به خوبی می تونه بشنوه. من و باباش خیلی مواظب حرف زدنمون هستیم.

بچم از اهمون اولش شناگر ماهریه. نیگاش کنین چه خوب تو آب معلقه؟ نمی دونم به چی داره اینطور عمیق فکر می کنه؟ شاید داره با خودش می گه: یعنی مامان و بابام چه شکلی ان؟ اون بیرون چه خبره؟ می شه دوباره دوستامو پیدا کنم و ببینم؟

فکر کنم می خواد یه چیزی یواشکی در گوشم بگه. آخ آخ مامانی در گوشی خوب نیست.

ای بابا! مامانی، منکه مردم از انتظار، اوووووووووووووَه، یعنی تا 6 ماه دیگه باید صبر کنم؟ پس آخه من کی تو رو بغل کنم و یه دل سیر نیگات کنم؟ این عدسک ها همشون خوب بلدن چطوری باید دل مامان باباهاشونو آب کنن تا بیان دنیا. از اولشم راه و رسم دلبری و ناز و عشوه رو خوب بلدن. هی از اون تو دست تکون می دن و وعده وعید که دیگه چیزی نمونده و یک کم دیگه صبر کنین.
دوستان خوبم! قراره شنبه برم سونوگرافی برای 12 هفتگی. نمی دونین چقدر صبر سخته ولی در عین حال خیلی هم شیرینه. برای همۀ اونایی که هنوز مادر نشدن، از صمیم قلب آرزو می کنم، این تجربۀ قشنگ و این هدیۀ خداوندی رو هر موقع که آرزوتون بود و دلتون خواست، خدا قسمتتون کنه و طعم قشنگشو بچشین.

موزه جواهرات ملی

پست مجدد از تاریخ 1388/2/6 ساعت سه و هفده دقیقه بعدازظهر
موزۀ جواهرات ملی
از اونجایی که من روزهای شنبه تعطیلم، تصمیم گرفتم یه سر به عمو و زن عمو بزنم. به ذهنم رسید که با هم یه جای دیدنی تهران رو ببینیم. برای ما اینجا تو محل کارم خیلی مهمون آلمانی و اتریشی می آد و بیشتر اوقات به عنوان مکان های دیدنی از موزه ها هم دیدن می کنن. این اواخر تعریف موزۀ جواهرات ملی رو خیلی از مهمونا شنیده بودم، این شد که تصمیم گرفتیم بریم اونجا. به همه توصیه می کنم حتما یه سری اونجا بزنن. واقعا ارزش بازدید رو داره. روزهای شنبه تا سه شنبه از 2 تا 4.5 بعد از ظهر می تونین مراجعه کنین. برای ایرانی ها هزینۀ بلیط 600 تومن و برای توریست ها 3000 تومنه. محلشم که تو خیابون فردوسی تقاطعش با جمهوری می شه. یعنی تقاطع جمهوری رو باید به سمت پایئین تو خیابون فردوسی برین و سمت راستتون ساختمون بانک مرکزی ایران هست که موزه داخل اونه.
یک ساعت و نیمی رو که داخل بودیم، واقعا استفاده کردیم و یه راهنما بود که برای دانشجوها و دانش آموزا توضیح می داد و خیلی استفاده کردیم. بیشتر جمعیت که کم هم نبودن، توریست بودن. با اینکه جزو علاقمندان به جواهر نیستم ولی واقعا دیدن بعضی هاشون چشمهامو خیره می کرد. اگر جزو طرفداران جواهرات هستید، قرص قلب یادتون نره. یه صندلی مخصوص تاج گذاری اونجا بود که بیش از 65 هزار قطعه جواهر داشت. آدم وقتی توضیحات رو می شنید، مخش سوت می کشید. یه کرۀ زمین هم هست که باور نکردنیه. بین زوج ها این سوال مطرح می شه که آیا حاضرن همدیگر رو با این کرۀ زمین خوشگل معاوضه کنن یا نه (اینو یکی از همکارا طرح کرده) . عمو و زن عموی من که هردو خیلی جدی و به سرعت گفتن هرگز. گفته بودم که خیلی زن و شوهر نازنینی هستن.
موقع ورود، خانمی که همه رواز زیر دستگاه رد می کرد، از من سوال کرد، باردار هستم و منم تصدیق کردم. منو از یه سمت دیگه فرستادن داخل که اشعه نخورم. قلبا خیلی ازش ممنون شدم ولی دردسرتون ندم که طبق معمول موقع برگشت گیج بازی در آوردم و خودم خیلی قشنگ از زیر اون دستگاهه اومدم بیرون. بعد که دوزاریم افتاد، رنگ از روم پرید ولی فیروزه جون اطمینان داد که مشکلی نیست و اشعه فوق العاده ضعیفه. هنوز خیلی باید تمرین کنم تا مامان مسئولیت پذیری بشم. خیلی گیج بازی درآوردم. از دست خودم ناراحت شدم. امیدوارم عدسک از مامانش نرنجیده باشه. آخه هنوز یک کم زوده که به موقعیت جدید عادت کنم و دست از شلنگ تخته بازی بردارم. باید یاد بگیرم یک کم خانم بشم. به قول مامان آراااااااااام بشم.
از همۀ دوستای خوبی که بهم سر می زنن و برام پیغام می زارن یه دنیا تشکر می کنم. همینطورم از اونایی که هی مزاحمشون می شم و با سوالام وقتشونو می گیرم و اونا هم واقعا کمکم می کنن.

تجدید دیدار با زندگان و رفتگان

پست مجدد از 1388/2/2 ساعت نه و نیم
تجدید دیدار با زندگان و رفتگان
بالاخره ما دیروز طلسم رو شکستیم و رفتیم دیدن عمو حمید جان. من دیروز از صبح دختر خیلی بدی بودم و احساس می کردم یه گره تو گلومه که تا خوب اشک نریزم، از اون تو در نمی آد. البته خودمو خوب خجالت دادم و فارغ از توجه به سرکار بودن و نگرانی اطرافیان خوب یه دل سیر آبغوره گرفتم. تبعات خلق محمدی م هم بیشتر آقای همسر بنده خدا رو شامل شد. تلفن زده بود بنده خدا از همه جا بی خبر حال و احوال کنه و من بدون دلیل همش داد می کشیدم یا وقتی می خواست یه چیزی رو بلندتر بگه فورا موضع می گرفتم که چرا داد می کشه. بنده خدا روزبه مونده بود چی کار کنه . می گفت خوب تو خیابونم و اگه بلند نگم که نمی شنوی. خلاصه دردسرتون ندم که اول تلفن رو روی اون قطع کردم و بعدم همکارامو با گریه کردن ناراحت کردم. اصلا خودم هم مونده بودم که چرا اینجوری می کنم. بچه ها اومدن و دلداریم دادن، اونا معتقد بودن که این حالت ها تو دوران بارداری طبیعیه و آدم به خاطر بالا رفتن سطح هورمون هاش عکس العمل های شدیدتر و گاهی هم کاملا متفاوت با قبل رو نشون می ده. آخه یکی از بچه ها یه پسر گل پسر حدود 2.5 ساله داره که خیلی شیرینه و خلاصه تجربه اش زیاده. کم کم آروم تر شدم و با روزبه هم حرف زدیم. عصری بهم می گفت: اصلا نتونسته بفهمه داره چی کار می کنه و واقعا تمرکز نداشته. خلاصه که این عدسک دوست داشتنی مامان اگرچه اصلا برای من حالت تهوع و بد ویاری و این چیزها رو که شنیدم 75 درصد خانم ها تجربه می کنن، باعث نشده ولی اخلاقم رو از محمدی به سوپر محمدی تبدیل کرده. خوب اگه اینکارم نکنه چی کار کنه. اونوقت می گن خیلی بچۀ خوبیه خوب بچم چشم می خوره! مگه نه؟ بعد از ظهر از سر کار رفتیم سمت خونۀ مادربزرگ پدربزرگ که کلی خاطرات خوب توش دارم. در رو که به رومون باز کردن یه آن احساس کردم عموم پدره که جلو روم ایستاده. نمی دونی چه احساس قشنگی بود. منو گرم در آغوش گرفت و بوسید. کلا همونطور که نوشتم عمو و فیروزه جون از اون دسته آدمایی هستن که از بودن در کنارشون سیر نمی شی. انرژی عجیبی دارن. چون شکر خدا زن و شوهر خیلی خوبی هم هستن، وجودشون برای آدم یه جواریی نورانی و پر از امواج مثبته. لپ کلوم اینکه منی که نمی خواستم برم اونجا، دیگه دلم نمی خواست بزنم بیرون. می بینین تو رو خدا؟ آدمیزاد عجیب غریب. وقتی خودمون گاهی برای خودمون تعجب برانگیزیم، چطور توقع داریم بقیه ما رو درک کنن؟ چطور به خودمون اجازۀ قضاوت در مورد دیگران رو می دیم؟ قول گرفتیم که جمعه با هم بریم پارک و به یاد قدیم ها خوش بگذرونیم. خیلی گپ زدیم و از همه چیز و همه جا حرف زدیم. راجع به آمریکا و ایران و مقایسه و خلاصه تا تونستیم تبادل اطلاعات کردیم. بازم موقع خداحافظی یه لحظه فکر کردم که پدر رو موقع خروج یادم رفته ببوسم و ازش خداحافظی کنم. آخه پدر یه جورایی پدرسالار بود و به این چیزها خیلی اهمیت می داد. باور کن داشتم بر می گشتم داخل که برم ببوسمش. مطمئنم که روحش اونجا حاضر بود و ما رو نظاره می کرد. با تمام وجودم حضورش رو حس می کردم. پدر خیلی ناغافل ما رو ترک کرد. با وحود سن بالا کاملا سلامت بود. یه شب گفتن کمی قلب درد داره و رفت بیمارستان. فردا بعد از ظهرش باهاش تلفنی صحبت کردم که شرمنده و ما نتونستیم بیایم بیمارستان ولی فردا حتما می آیم. اونم قول گرفت که حتما برم. صبح زود که از خواب بیدار شدیم زنگ زدن و گفتن تموم کرده. شوک بدی بود ولی به خاطر تجربۀ دایی من یه جورایی آروم تر و آماده تر برخورد کردم. به هرحال هنوزم که هنوزه گاهی باور نمی کنم که رفته. بعضی شبها اینقدر واضح خوابش رو می بینم که صبحش تا ساعتها بعد از بیداری هنوز کرختی و خواب آلودگی و فضای خوابم رهام نمی کنه. جالب اینکه چون من عاشق رفتن خونشون و دیدنش در حالی که جلوی کولر با نسیم خنکش دراز کشیده و داره برنامۀ ماهواره ای مورد علاقشو نگاه می کنه و حتما هم یه چیز خوشمزۀ بهرامی ساز یعنی ساختۀ دست خودش رو می خوره یا برای پذیرایی آماده کرده، همیشه همینجوری هم خوابشو می بینم. تو اون خونه بهترین شیر و ماست و دوغ و پنیر، بهترین سالادها، بهترین بستنی ها، بهترین غذاهای دستپخت مامانی و بهترین تنقلات مثل سوهان عسلی و بادوم تلخ رو خوردم و البته بهترین ساندویچ های عمرم رو که با فلفل دلمه ای و کاهو همیشه خوشمزشون می کرد. وااااااااااای باز خاطرات خوشمزه و شیرین اومد سراغم. خدا بیامرزتش. بهترین پدربزرگ دنیا بود. اون یه جور و آقاجونم هم یه جور کاملا دیگه. اون عادت اشت مغزت رو بیشتر تغذیه کنه. با حافظ و سعدی و پروین اعتصامی و امثالهم. نمی دونم چرا من دست از سر این رفته ها بر نمی دارم. امیدوارم حوصلتونو سر نبرده باشم. ای عدسکناقلای مامان! این کارا زیر سر تو که نیست مامانی؟ اصلا منو از این رو به اون رو کردی. صبر کن بیای به این دنیا همچین بغلت کنم و فشارت بدم و ماچت کنم که تلافی همۀ اینکارا در بیاد. حالا صبر کن. نوبت ما هم می رسه.

به یاد عزیزش

پست مجدد از 1388/2/1 ساعت 9
به یاد عزیزش
این یادداشت رو در مورد عدسک نمی نویسم ولی برای اون می نویسم. می خوام بدونه وقتی که هنوز اون نبوده، آدمایی بودن که مامان عاشقشون بوده. دلم می خواست آقاجون و پدر رو می دیدی. دلم می خواست می تونستی لذت خوندن شعر حافظ رو در کنار آقاجون وقتی که چشمهاش از خوشحالیِ در آغوش داشتن تو برق می زنه، تجربه می کردی. دلم می خواست پدر برات شعر آرامینو ماندولینو و یه دختر دارم شاه نداره رو برات می خوند. فرقی نمی کنه پسرم بودی، یه جور دیگه قربون صدقه ات می رفت. دلم می خواست معنی و لذت خواب های روز جمعه رو تو آرامش خونشون در حالی که به کمترین صدایی اجازۀ مزاحمت و به هم زدن خواب پادشاه کوچیکشونو نمی دادن، می چشیدی. دلم می خواست شبها با نوازش دستهای مهربونش که به آرامی روی موهای سرت می کشید تا خوابت ببره، به شیرین ترین خواب دنیا می رفتی. از همه مهمتر دلم می خواست آغوش باز و گرم و پر از محبتشونو تجربه می کردی. آغوشی که هیچوقت دوست نداشتی ازش بیرون بیای. چه شبهایی مامان وقتی کوچیک بود، خودشو به خواب می زد تا مامان و بابا اجازه بدن شب رو خونۀ اونا بمونه. چه شبهایی قبل از خواب یه وان آب گرم برام حاضر می کردن تا پرنس کوچولوشون بتونه خواب راحت تری داشته باشه. یادش بخیر. چه دورانی بود.
و اما عدسک عزیز من، دیشب شب سختی بود. جند روزی می شه که عمو حمید از آمریکا اومده و ما هنوز فرصت دیدارشو پیدا نکردیم. شاید بی انصافی باشه ولی پام جلو نمی ره تا برم و ببینمش. عمو خیلی مهربونه. هم خودش هم فیروزه همسر واقعا با محبتش. مشکل از منه. اومدنش هربار کوله باری از خاطرات رو به ذهن و روحم سرازیر می کنه. خاطراتی که در عین شیرین بودن، جسم و روحم رو هنوزم که هنوزه بعد از 6 سال به آنیش می کشه. اونم از دست دادن دایی اکبره. خیلی خوب یادم هست روزی رو که بعد از 3 سال بالاخره رضایت داد برای دیدن ما از آمریکا به ایران بیاد. چقدر خبر خوبی برام بود. تلفنی اطلاع داد که مدارکی رو برام فکس می کنه تا ما اینجا تائید کنیم و اون بتونه با بیان مریضی مادرش برای اومدن به ایران مرخصی بگیره. چند روز گذشت ولی از مدارک خبری نشد. از دایی بعید بود چون مثل خودم هم خیلی پیگیر بود و هم بگی نگی عجول. بالاخره اون روز 5 شنبۀ کذایی رسید. چون نگران شده بودم، بالاخره تصمیم گرفتم به خونۀ دایی اینا زنگ بزنم. گوشی رو یه خانمی برداشت و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود. گفتم که با علی اکبر امینیان کار دارم و گوشی رو زیلا دختر دائیم گرفت. اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: aram, my dad is dead!!! نمی دونم باید احساسم رو بعد از شنیدن این حرف چطور بیان کنم فقط اینکه دنیا واقعا روی سرم خراب شد. خیلی یادم نیست چی کار کردم ولی می دونم که بچه ها سر کار به روزبه زنگ زدن و اونم گفته سریع بفرستینش خونه. همون بود که آرومم کرد. بهار دوست خوبم که اون موق با هم همکار بودیم، برام تعریف کرد که چه حالی بودم و چی کارا کردم. هنوزم باور نمی کنم که عزیزترین کسم رو اینقدر راحت از دست دادم. دایی یه کوهنورد حرفه ای بود ولی اینطور که گزارش دادن از کوه پرت شده بود. سه روز طول کشید تا پیداش کردن. یعنی همون روزی که به من زنگ زده بود و خبر خوب داده بود که می آد ایران، رفته بوده کوه و پرت شده و دیگه خونه نرفته.
هرچی از خوبی های دایی برات بگم کمه عزیزم. خیلی آدم صریح و رک و بی پروایی بود. همه می گن این اخلاق رو از اون به ارث بردم. عوضش همیشه می دونستی که خودشه و حرفی تو دلش نمی مونه. خیلی دوستش داشتم. بیشتر از هرچیز و هرکس تو این دنیا. سادمه صبح هایی رو که وقتی ایران بود می اومد بالا سرم و کلی قربون صدقه ام می رفت که بلند شو ببین دایی برات چی گرفته؟ یه بار حلیم، یه بار کله چاچه، نون تازه، خلاصه تا می تونست سورپرایزم می کرد. گاهی هم یکهو می رفت سر چمدونش و مثلا یه بسته شکلات از اون تو بیرون می کشید اندازۀ یه کتاب A3 و بعد می گفت: خوب، حالا این مال کیه؟ من دختر گندۀ 16-17 ساله رو مثل یه بچه لوس می کرد. از طرف دیگه مشاور خیلی خوبی بود. عاضق این بودم که ساعتها با هم راه بریم یا تو اتاق یه گوشه بشینیم و گپ بزنیم. فارسی یا انگلیسی. گاهی که انگلیسی به قول مامان اینا بلغور می کردیم، صدای مامان بزرگ در می اومد که بابا یه چیزی بگین ما هم بفهمیم آخه. هیچ کس و هیچ چیز تو دنیا رو اندازۀ اون دوست نداشتم. الگوی من تو زندگی بود. کسی که با وجود فرسنگها فاصله از من مثل پوست تنم بهم نزدیک بود و همیشه از طریق تلفن و ایمیل باهام در تماس بود. احساس می کنم به جز دایی برای من یه راهنما بود. یه معلم، یه همراه و هم دل و استاد. یه مرشد. هیچوقت نمی تونم جای خالی شو باور کنم. همیشه گفتم و می گم، خدای مهربون خیلی هوای بنده هاشو داره. روزبۀ عزیز رو سر راه من قرار داد با خصوصیاتی خیلی شبیه دایی تا شاید اینجوری مرهمی باشه برای دل شکستم. واقعا نمی دونم اگه اون روز روزبه نبود، چطور می تونستم فاجعه رو درک کنم و بپذیرمش. تازه فکر کن که به من ماموریت دادن به مامانم هم خبر رو من بدم. اگه روزبه نبود، من خیلی ضعیف بودم جوری که شاید نبودنش رو واقعا دووم نمی آوردم. خدا رو شکر می کنم به خاطر همسری به این مهربونی، فهمیدگی و این چنین صبور که به معنای واقعی کلمه در غم و شادی همراه منه و نمی گذاره یه لحظه غبار غم چهرمو بپوشونه.
دیشب یاد دایی دوباره تو جودم زنده شده بود. لحظه های با اون بودن، نگاهش، محبتاش، حرفاش، نصیحتاش، حتی اخم کردناش مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشتن و خواب رو ازم ربوده بودن. خیلی گریه کردم. دلم می خواست مثل یه بچه زار بزنم و سیل اشک رو رها کنم. نگران بودم روزبه بیدار بشه و بترسه. خودم رو خیلی کنترل کردم ولی کاش می تونستم دریا دریا برای نبودنت اشک بریزم بلکه این دلم آروم بشه. با رفتنت بدجوری توش آتیش روشن کردی دایی. می دونم که تو الان تو بهترین جایی. آروم و بدون درد. بدون غصه خوردن به خاطر وطنی که این آخریا تحمل دیدن ویرونی و به هم ریختگیشو نداشتی. تحمل دیدن هموطنات رو که تو خیابون گیچ و حیرون راه می رن و با خودشون حرف می زنن رو نداشتی. اشکهات رو خوب یادمه. تو راحت شدی ولی من موندم و یه دل سوخته. اگه می دونستم زمان شیرین با هم بودنمون اینقدر کوتاهه، شاید اصلا شبهایی که تو ایرن بودی رو تا صبح نمی خوابیدم. همون دو ساعتی رو هم که می خوابیدیم باید استفاده می کردم. باید از لحظه به لحظه هاش بودن با تو رو لذت می بردم. خدا رو شکر می کنم که عزیزانم رو در کنارم حفظ کرده و این بینش رو تا حد زیادی بهم داده تا لحظاتم رو باهاشون خراب نکنم. تا قدرشون رو بدونم. شاید بهای از دست دادن تو با هیچ چیز قابل قیاس و جبران نباشه ولی حالا قدر عزیزانم رو بیشتر می دونم. روحت شاد، یادت عزیز، عظمتت پایدار. دوستت دارم دایی علی اکبر امینیان خوب من.

عدسک

پست مجدد از تاریخ 1388/01/30

عدسک

تازه واردی، نا واردی

پست مجدد از 1388/1/30
تازه واردی، ناواردی
خوب می بینم که الان خوب دارم گیج می خورم و هنوز درست نمی دونم چی به چی هست و چی کار باید بکنم. اشکالی نداره. سعی می کنم عجول بازی در نیارم تا کم کم همه چیز رو یاد بگیرم. می خواستم اولین سونوگرافی عدسک رو اینجا اضافه کنم ولی خوب فکر می کنم یک کم زیادی عجولم. البته فقط یک کمی ها!!! می گن تازه واردی و ناواردی، شده حکایت من. آخه راستش من حوصلۀ گشتن و پیدا کردن و سر و کله زدن با چیزای تازه رو خیلی ندارم. دوست دارم همه چیز سریع و مشخص و راحت باشه. مثلا در این مورد به جای اینکه الان برم زیر و روی خدمات وبلاگ و طریقۀ انجام کارهای مختلف رو در بیارم، ترجیح می دم مرحله به مرحله و کم کم با سوال کردن وکمک گرفتن، ازش سر در بیارم. خدائیش آدم تنبلی اصلا و ابدا نیستم فقط صبرم فوق العاده کمه. این خصوصیت بارز متولدین ماه آذره. راستی برای تولد عدسک به صورت تقریبی 25 آبان رو مشخص کردن. قربونش برم مثل باباش آبانی می شه. انصافا مردای خوبی هستن. البته اون که می گه آخر آبان بیشتر به آذری ها می خوره و خدا به داد من برسه که یکی کم بود حالا دو تا می شن. به خدا من خیلی شیطون و لجباز و کله شق و عجول و آتیش پاره نیستم. فقط یک کمی. یه ذره. یه عدسک.
Design a site like this with WordPress.com
Get started