پست مجدد از 1388/2/1 ساعت 9
به یاد عزیزش
این یادداشت رو در مورد عدسک نمی نویسم ولی برای اون می نویسم. می خوام بدونه وقتی که هنوز اون نبوده، آدمایی بودن که مامان عاشقشون بوده. دلم می خواست آقاجون و پدر رو می دیدی. دلم می خواست می تونستی لذت خوندن شعر حافظ رو در کنار آقاجون وقتی که چشمهاش از خوشحالیِ در آغوش داشتن تو برق می زنه، تجربه می کردی. دلم می خواست پدر برات شعر آرامینو ماندولینو و یه دختر دارم شاه نداره رو برات می خوند. فرقی نمی کنه پسرم بودی، یه جور دیگه قربون صدقه ات می رفت. دلم می خواست معنی و لذت خواب های روز جمعه رو تو آرامش خونشون در حالی که به کمترین صدایی اجازۀ مزاحمت و به هم زدن خواب پادشاه کوچیکشونو نمی دادن، می چشیدی. دلم می خواست شبها با نوازش دستهای مهربونش که به آرامی روی موهای سرت می کشید تا خوابت ببره، به شیرین ترین خواب دنیا می رفتی. از همه مهمتر دلم می خواست آغوش باز و گرم و پر از محبتشونو تجربه می کردی. آغوشی که هیچوقت دوست نداشتی ازش بیرون بیای. چه شبهایی مامان وقتی کوچیک بود، خودشو به خواب می زد تا مامان و بابا اجازه بدن شب رو خونۀ اونا بمونه. چه شبهایی قبل از خواب یه وان آب گرم برام حاضر می کردن تا پرنس کوچولوشون بتونه خواب راحت تری داشته باشه. یادش بخیر. چه دورانی بود.
و اما عدسک عزیز من، دیشب شب سختی بود. جند روزی می شه که عمو حمید از آمریکا اومده و ما هنوز فرصت دیدارشو پیدا نکردیم. شاید بی انصافی باشه ولی پام جلو نمی ره تا برم و ببینمش. عمو خیلی مهربونه. هم خودش هم فیروزه همسر واقعا با محبتش. مشکل از منه. اومدنش هربار کوله باری از خاطرات رو به ذهن و روحم سرازیر می کنه. خاطراتی که در عین شیرین بودن، جسم و روحم رو هنوزم که هنوزه بعد از 6 سال به آنیش می کشه. اونم از دست دادن دایی اکبره. خیلی خوب یادم هست روزی رو که بعد از 3 سال بالاخره رضایت داد برای دیدن ما از آمریکا به ایران بیاد. چقدر خبر خوبی برام بود. تلفنی اطلاع داد که مدارکی رو برام فکس می کنه تا ما اینجا تائید کنیم و اون بتونه با بیان مریضی مادرش برای اومدن به ایران مرخصی بگیره. چند روز گذشت ولی از مدارک خبری نشد. از دایی بعید بود چون مثل خودم هم خیلی پیگیر بود و هم بگی نگی عجول. بالاخره اون روز 5 شنبۀ کذایی رسید. چون نگران شده بودم، بالاخره تصمیم گرفتم به خونۀ دایی اینا زنگ بزنم. گوشی رو یه خانمی برداشت و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود. گفتم که با علی اکبر امینیان کار دارم و گوشی رو زیلا دختر دائیم گرفت. اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: aram, my dad is dead!!! نمی دونم باید احساسم رو بعد از شنیدن این حرف چطور بیان کنم فقط اینکه دنیا واقعا روی سرم خراب شد. خیلی یادم نیست چی کار کردم ولی می دونم که بچه ها سر کار به روزبه زنگ زدن و اونم گفته سریع بفرستینش خونه. همون بود که آرومم کرد. بهار دوست خوبم که اون موق با هم همکار بودیم، برام تعریف کرد که چه حالی بودم و چی کارا کردم. هنوزم باور نمی کنم که عزیزترین کسم رو اینقدر راحت از دست دادم. دایی یه کوهنورد حرفه ای بود ولی اینطور که گزارش دادن از کوه پرت شده بود. سه روز طول کشید تا پیداش کردن. یعنی همون روزی که به من زنگ زده بود و خبر خوب داده بود که می آد ایران، رفته بوده کوه و پرت شده و دیگه خونه نرفته.
هرچی از خوبی های دایی برات بگم کمه عزیزم. خیلی آدم صریح و رک و بی پروایی بود. همه می گن این اخلاق رو از اون به ارث بردم. عوضش همیشه می دونستی که خودشه و حرفی تو دلش نمی مونه. خیلی دوستش داشتم. بیشتر از هرچیز و هرکس تو این دنیا. سادمه صبح هایی رو که وقتی ایران بود می اومد بالا سرم و کلی قربون صدقه ام می رفت که بلند شو ببین دایی برات چی گرفته؟ یه بار حلیم، یه بار کله چاچه، نون تازه، خلاصه تا می تونست سورپرایزم می کرد. گاهی هم یکهو می رفت سر چمدونش و مثلا یه بسته شکلات از اون تو بیرون می کشید اندازۀ یه کتاب A3 و بعد می گفت: خوب، حالا این مال کیه؟ من دختر گندۀ 16-17 ساله رو مثل یه بچه لوس می کرد. از طرف دیگه مشاور خیلی خوبی بود. عاضق این بودم که ساعتها با هم راه بریم یا تو اتاق یه گوشه بشینیم و گپ بزنیم. فارسی یا انگلیسی. گاهی که انگلیسی به قول مامان اینا بلغور می کردیم، صدای مامان بزرگ در می اومد که بابا یه چیزی بگین ما هم بفهمیم آخه. هیچ کس و هیچ چیز تو دنیا رو اندازۀ اون دوست نداشتم. الگوی من تو زندگی بود. کسی که با وجود فرسنگها فاصله از من مثل پوست تنم بهم نزدیک بود و همیشه از طریق تلفن و ایمیل باهام در تماس بود. احساس می کنم به جز دایی برای من یه راهنما بود. یه معلم، یه همراه و هم دل و استاد. یه مرشد. هیچوقت نمی تونم جای خالی شو باور کنم. همیشه گفتم و می گم، خدای مهربون خیلی هوای بنده هاشو داره. روزبۀ عزیز رو سر راه من قرار داد با خصوصیاتی خیلی شبیه دایی تا شاید اینجوری مرهمی باشه برای دل شکستم. واقعا نمی دونم اگه اون روز روزبه نبود، چطور می تونستم فاجعه رو درک کنم و بپذیرمش. تازه فکر کن که به من ماموریت دادن به مامانم هم خبر رو من بدم. اگه روزبه نبود، من خیلی ضعیف بودم جوری که شاید نبودنش رو واقعا دووم نمی آوردم. خدا رو شکر می کنم به خاطر همسری به این مهربونی، فهمیدگی و این چنین صبور که به معنای واقعی کلمه در غم و شادی همراه منه و نمی گذاره یه لحظه غبار غم چهرمو بپوشونه.
دیشب یاد دایی دوباره تو جودم زنده شده بود. لحظه های با اون بودن، نگاهش، محبتاش، حرفاش، نصیحتاش، حتی اخم کردناش مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشتن و خواب رو ازم ربوده بودن. خیلی گریه کردم. دلم می خواست مثل یه بچه زار بزنم و سیل اشک رو رها کنم. نگران بودم روزبه بیدار بشه و بترسه. خودم رو خیلی کنترل کردم ولی کاش می تونستم دریا دریا برای نبودنت اشک بریزم بلکه این دلم آروم بشه. با رفتنت بدجوری توش آتیش روشن کردی دایی. می دونم که تو الان تو بهترین جایی. آروم و بدون درد. بدون غصه خوردن به خاطر وطنی که این آخریا تحمل دیدن ویرونی و به هم ریختگیشو نداشتی. تحمل دیدن هموطنات رو که تو خیابون گیچ و حیرون راه می رن و با خودشون حرف می زنن رو نداشتی. اشکهات رو خوب یادمه. تو راحت شدی ولی من موندم و یه دل سوخته. اگه می دونستم زمان شیرین با هم بودنمون اینقدر کوتاهه، شاید اصلا شبهایی که تو ایرن بودی رو تا صبح نمی خوابیدم. همون دو ساعتی رو هم که می خوابیدیم باید استفاده می کردم. باید از لحظه به لحظه هاش بودن با تو رو لذت می بردم. خدا رو شکر می کنم که عزیزانم رو در کنارم حفظ کرده و این بینش رو تا حد زیادی بهم داده تا لحظاتم رو باهاشون خراب نکنم. تا قدرشون رو بدونم. شاید بهای از دست دادن تو با هیچ چیز قابل قیاس و جبران نباشه ولی حالا قدر عزیزانم رو بیشتر می دونم. روحت شاد، یادت عزیز، عظمتت پایدار. دوستت دارم دایی علی اکبر امینیان خوب من.
و اما عدسک عزیز من، دیشب شب سختی بود. جند روزی می شه که عمو حمید از آمریکا اومده و ما هنوز فرصت دیدارشو پیدا نکردیم. شاید بی انصافی باشه ولی پام جلو نمی ره تا برم و ببینمش. عمو خیلی مهربونه. هم خودش هم فیروزه همسر واقعا با محبتش. مشکل از منه. اومدنش هربار کوله باری از خاطرات رو به ذهن و روحم سرازیر می کنه. خاطراتی که در عین شیرین بودن، جسم و روحم رو هنوزم که هنوزه بعد از 6 سال به آنیش می کشه. اونم از دست دادن دایی اکبره. خیلی خوب یادم هست روزی رو که بعد از 3 سال بالاخره رضایت داد برای دیدن ما از آمریکا به ایران بیاد. چقدر خبر خوبی برام بود. تلفنی اطلاع داد که مدارکی رو برام فکس می کنه تا ما اینجا تائید کنیم و اون بتونه با بیان مریضی مادرش برای اومدن به ایران مرخصی بگیره. چند روز گذشت ولی از مدارک خبری نشد. از دایی بعید بود چون مثل خودم هم خیلی پیگیر بود و هم بگی نگی عجول. بالاخره اون روز 5 شنبۀ کذایی رسید. چون نگران شده بودم، بالاخره تصمیم گرفتم به خونۀ دایی اینا زنگ بزنم. گوشی رو یه خانمی برداشت و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود. گفتم که با علی اکبر امینیان کار دارم و گوشی رو زیلا دختر دائیم گرفت. اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: aram, my dad is dead!!! نمی دونم باید احساسم رو بعد از شنیدن این حرف چطور بیان کنم فقط اینکه دنیا واقعا روی سرم خراب شد. خیلی یادم نیست چی کار کردم ولی می دونم که بچه ها سر کار به روزبه زنگ زدن و اونم گفته سریع بفرستینش خونه. همون بود که آرومم کرد. بهار دوست خوبم که اون موق با هم همکار بودیم، برام تعریف کرد که چه حالی بودم و چی کارا کردم. هنوزم باور نمی کنم که عزیزترین کسم رو اینقدر راحت از دست دادم. دایی یه کوهنورد حرفه ای بود ولی اینطور که گزارش دادن از کوه پرت شده بود. سه روز طول کشید تا پیداش کردن. یعنی همون روزی که به من زنگ زده بود و خبر خوب داده بود که می آد ایران، رفته بوده کوه و پرت شده و دیگه خونه نرفته.
هرچی از خوبی های دایی برات بگم کمه عزیزم. خیلی آدم صریح و رک و بی پروایی بود. همه می گن این اخلاق رو از اون به ارث بردم. عوضش همیشه می دونستی که خودشه و حرفی تو دلش نمی مونه. خیلی دوستش داشتم. بیشتر از هرچیز و هرکس تو این دنیا. سادمه صبح هایی رو که وقتی ایران بود می اومد بالا سرم و کلی قربون صدقه ام می رفت که بلند شو ببین دایی برات چی گرفته؟ یه بار حلیم، یه بار کله چاچه، نون تازه، خلاصه تا می تونست سورپرایزم می کرد. گاهی هم یکهو می رفت سر چمدونش و مثلا یه بسته شکلات از اون تو بیرون می کشید اندازۀ یه کتاب A3 و بعد می گفت: خوب، حالا این مال کیه؟ من دختر گندۀ 16-17 ساله رو مثل یه بچه لوس می کرد. از طرف دیگه مشاور خیلی خوبی بود. عاضق این بودم که ساعتها با هم راه بریم یا تو اتاق یه گوشه بشینیم و گپ بزنیم. فارسی یا انگلیسی. گاهی که انگلیسی به قول مامان اینا بلغور می کردیم، صدای مامان بزرگ در می اومد که بابا یه چیزی بگین ما هم بفهمیم آخه. هیچ کس و هیچ چیز تو دنیا رو اندازۀ اون دوست نداشتم. الگوی من تو زندگی بود. کسی که با وجود فرسنگها فاصله از من مثل پوست تنم بهم نزدیک بود و همیشه از طریق تلفن و ایمیل باهام در تماس بود. احساس می کنم به جز دایی برای من یه راهنما بود. یه معلم، یه همراه و هم دل و استاد. یه مرشد. هیچوقت نمی تونم جای خالی شو باور کنم. همیشه گفتم و می گم، خدای مهربون خیلی هوای بنده هاشو داره. روزبۀ عزیز رو سر راه من قرار داد با خصوصیاتی خیلی شبیه دایی تا شاید اینجوری مرهمی باشه برای دل شکستم. واقعا نمی دونم اگه اون روز روزبه نبود، چطور می تونستم فاجعه رو درک کنم و بپذیرمش. تازه فکر کن که به من ماموریت دادن به مامانم هم خبر رو من بدم. اگه روزبه نبود، من خیلی ضعیف بودم جوری که شاید نبودنش رو واقعا دووم نمی آوردم. خدا رو شکر می کنم به خاطر همسری به این مهربونی، فهمیدگی و این چنین صبور که به معنای واقعی کلمه در غم و شادی همراه منه و نمی گذاره یه لحظه غبار غم چهرمو بپوشونه.
دیشب یاد دایی دوباره تو جودم زنده شده بود. لحظه های با اون بودن، نگاهش، محبتاش، حرفاش، نصیحتاش، حتی اخم کردناش مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشتن و خواب رو ازم ربوده بودن. خیلی گریه کردم. دلم می خواست مثل یه بچه زار بزنم و سیل اشک رو رها کنم. نگران بودم روزبه بیدار بشه و بترسه. خودم رو خیلی کنترل کردم ولی کاش می تونستم دریا دریا برای نبودنت اشک بریزم بلکه این دلم آروم بشه. با رفتنت بدجوری توش آتیش روشن کردی دایی. می دونم که تو الان تو بهترین جایی. آروم و بدون درد. بدون غصه خوردن به خاطر وطنی که این آخریا تحمل دیدن ویرونی و به هم ریختگیشو نداشتی. تحمل دیدن هموطنات رو که تو خیابون گیچ و حیرون راه می رن و با خودشون حرف می زنن رو نداشتی. اشکهات رو خوب یادمه. تو راحت شدی ولی من موندم و یه دل سوخته. اگه می دونستم زمان شیرین با هم بودنمون اینقدر کوتاهه، شاید اصلا شبهایی که تو ایرن بودی رو تا صبح نمی خوابیدم. همون دو ساعتی رو هم که می خوابیدیم باید استفاده می کردم. باید از لحظه به لحظه هاش بودن با تو رو لذت می بردم. خدا رو شکر می کنم که عزیزانم رو در کنارم حفظ کرده و این بینش رو تا حد زیادی بهم داده تا لحظاتم رو باهاشون خراب نکنم. تا قدرشون رو بدونم. شاید بهای از دست دادن تو با هیچ چیز قابل قیاس و جبران نباشه ولی حالا قدر عزیزانم رو بیشتر می دونم. روحت شاد، یادت عزیز، عظمتت پایدار. دوستت دارم دایی علی اکبر امینیان خوب من.