تجدید دیدار با زندگان و رفتگان

پست مجدد از 1388/2/2 ساعت نه و نیم
تجدید دیدار با زندگان و رفتگان
بالاخره ما دیروز طلسم رو شکستیم و رفتیم دیدن عمو حمید جان. من دیروز از صبح دختر خیلی بدی بودم و احساس می کردم یه گره تو گلومه که تا خوب اشک نریزم، از اون تو در نمی آد. البته خودمو خوب خجالت دادم و فارغ از توجه به سرکار بودن و نگرانی اطرافیان خوب یه دل سیر آبغوره گرفتم. تبعات خلق محمدی م هم بیشتر آقای همسر بنده خدا رو شامل شد. تلفن زده بود بنده خدا از همه جا بی خبر حال و احوال کنه و من بدون دلیل همش داد می کشیدم یا وقتی می خواست یه چیزی رو بلندتر بگه فورا موضع می گرفتم که چرا داد می کشه. بنده خدا روزبه مونده بود چی کار کنه . می گفت خوب تو خیابونم و اگه بلند نگم که نمی شنوی. خلاصه دردسرتون ندم که اول تلفن رو روی اون قطع کردم و بعدم همکارامو با گریه کردن ناراحت کردم. اصلا خودم هم مونده بودم که چرا اینجوری می کنم. بچه ها اومدن و دلداریم دادن، اونا معتقد بودن که این حالت ها تو دوران بارداری طبیعیه و آدم به خاطر بالا رفتن سطح هورمون هاش عکس العمل های شدیدتر و گاهی هم کاملا متفاوت با قبل رو نشون می ده. آخه یکی از بچه ها یه پسر گل پسر حدود 2.5 ساله داره که خیلی شیرینه و خلاصه تجربه اش زیاده. کم کم آروم تر شدم و با روزبه هم حرف زدیم. عصری بهم می گفت: اصلا نتونسته بفهمه داره چی کار می کنه و واقعا تمرکز نداشته. خلاصه که این عدسک دوست داشتنی مامان اگرچه اصلا برای من حالت تهوع و بد ویاری و این چیزها رو که شنیدم 75 درصد خانم ها تجربه می کنن، باعث نشده ولی اخلاقم رو از محمدی به سوپر محمدی تبدیل کرده. خوب اگه اینکارم نکنه چی کار کنه. اونوقت می گن خیلی بچۀ خوبیه خوب بچم چشم می خوره! مگه نه؟ بعد از ظهر از سر کار رفتیم سمت خونۀ مادربزرگ پدربزرگ که کلی خاطرات خوب توش دارم. در رو که به رومون باز کردن یه آن احساس کردم عموم پدره که جلو روم ایستاده. نمی دونی چه احساس قشنگی بود. منو گرم در آغوش گرفت و بوسید. کلا همونطور که نوشتم عمو و فیروزه جون از اون دسته آدمایی هستن که از بودن در کنارشون سیر نمی شی. انرژی عجیبی دارن. چون شکر خدا زن و شوهر خیلی خوبی هم هستن، وجودشون برای آدم یه جواریی نورانی و پر از امواج مثبته. لپ کلوم اینکه منی که نمی خواستم برم اونجا، دیگه دلم نمی خواست بزنم بیرون. می بینین تو رو خدا؟ آدمیزاد عجیب غریب. وقتی خودمون گاهی برای خودمون تعجب برانگیزیم، چطور توقع داریم بقیه ما رو درک کنن؟ چطور به خودمون اجازۀ قضاوت در مورد دیگران رو می دیم؟ قول گرفتیم که جمعه با هم بریم پارک و به یاد قدیم ها خوش بگذرونیم. خیلی گپ زدیم و از همه چیز و همه جا حرف زدیم. راجع به آمریکا و ایران و مقایسه و خلاصه تا تونستیم تبادل اطلاعات کردیم. بازم موقع خداحافظی یه لحظه فکر کردم که پدر رو موقع خروج یادم رفته ببوسم و ازش خداحافظی کنم. آخه پدر یه جورایی پدرسالار بود و به این چیزها خیلی اهمیت می داد. باور کن داشتم بر می گشتم داخل که برم ببوسمش. مطمئنم که روحش اونجا حاضر بود و ما رو نظاره می کرد. با تمام وجودم حضورش رو حس می کردم. پدر خیلی ناغافل ما رو ترک کرد. با وحود سن بالا کاملا سلامت بود. یه شب گفتن کمی قلب درد داره و رفت بیمارستان. فردا بعد از ظهرش باهاش تلفنی صحبت کردم که شرمنده و ما نتونستیم بیایم بیمارستان ولی فردا حتما می آیم. اونم قول گرفت که حتما برم. صبح زود که از خواب بیدار شدیم زنگ زدن و گفتن تموم کرده. شوک بدی بود ولی به خاطر تجربۀ دایی من یه جورایی آروم تر و آماده تر برخورد کردم. به هرحال هنوزم که هنوزه گاهی باور نمی کنم که رفته. بعضی شبها اینقدر واضح خوابش رو می بینم که صبحش تا ساعتها بعد از بیداری هنوز کرختی و خواب آلودگی و فضای خوابم رهام نمی کنه. جالب اینکه چون من عاشق رفتن خونشون و دیدنش در حالی که جلوی کولر با نسیم خنکش دراز کشیده و داره برنامۀ ماهواره ای مورد علاقشو نگاه می کنه و حتما هم یه چیز خوشمزۀ بهرامی ساز یعنی ساختۀ دست خودش رو می خوره یا برای پذیرایی آماده کرده، همیشه همینجوری هم خوابشو می بینم. تو اون خونه بهترین شیر و ماست و دوغ و پنیر، بهترین سالادها، بهترین بستنی ها، بهترین غذاهای دستپخت مامانی و بهترین تنقلات مثل سوهان عسلی و بادوم تلخ رو خوردم و البته بهترین ساندویچ های عمرم رو که با فلفل دلمه ای و کاهو همیشه خوشمزشون می کرد. وااااااااااای باز خاطرات خوشمزه و شیرین اومد سراغم. خدا بیامرزتش. بهترین پدربزرگ دنیا بود. اون یه جور و آقاجونم هم یه جور کاملا دیگه. اون عادت اشت مغزت رو بیشتر تغذیه کنه. با حافظ و سعدی و پروین اعتصامی و امثالهم. نمی دونم چرا من دست از سر این رفته ها بر نمی دارم. امیدوارم حوصلتونو سر نبرده باشم. ای عدسکناقلای مامان! این کارا زیر سر تو که نیست مامانی؟ اصلا منو از این رو به اون رو کردی. صبر کن بیای به این دنیا همچین بغلت کنم و فشارت بدم و ماچت کنم که تلافی همۀ اینکارا در بیاد. حالا صبر کن. نوبت ما هم می رسه.

Leave a comment