رادنیک

پست مجدد از تاریخ 1388/2/3 ساعت دو بعدازظهر
رادنیک
شنیدین می گن آدم نباید افسارشو دست مردم بده؟ شده حکایت ما. شهریور سال قبل یکی از همکارا در به در دنبال کسی می گشت که حاضر بشه حتی برای یه مدت کوتاه از یه بچه گربۀ تازه متولد شده و بی خانمان نگهداری کنه. من که هرگز فکر داشتن یه حیوون رو توخونه نمی کردم، نمی دونم به چه حسابی و البته بیشتر به هوای غزاله که پیش ما بود، تصمیم گرفتم قبول کنم. اول قرار شد که پیشی فقط تا آخر شهریور پیش ما بمونه. من خواستم روزبه و غزاله رو سورپرایز کنم، به همین خاطرم برای اولین بار بدون مشورت با روزبه پیشی کوچولو رو که چون پسر بود، اسم رادنیک رو روش گذاشته بودن، بردم خونه. اینکار با مخالفت و اعتراض شدید روزبه مواجه شد ولی با اصرار من و غزاله با موندن خیلی کوتاه مدتش بالاجبار موافقت کرد. مختصر اینکه این مخلوق دوست داشتنی و شیطون کم کم چنان مهرش رو تو دل همه و به خصوص روزبه جا کرد که نتیجه به جای یکماه موندنش شد تا الان که نزدیک به 9 ماه از اومدنش به خونۀ ما گذشته. روزبه بعد از یه مدت مدافع سرسختش شده بود و عجیب اینکه تو همۀ ما هم رادنیک اونو بیشتر از همه دوست داره. از همون ابتدا ما برای حفظ سلامتی خودمون و البته حیوون تمام کارای واکسیناسیون و دارو دادن و اینا رو مرحله به مرحله انجام دادیم. حتی ایشون مفتخر به دریافت شناسنامه با نام رادنیک بابایی هم شدن. جونم براتون بگه که وقتی جوجومون بزرگتر شد، کاشف به عمل اومد که دختر تشریف دارن و ما همه سورپرایز شدیم. اسمش رو چون خیلی خوب بهش عادت کرده بود، تغییر ندادیم فقط من یه نیلوفرم به آخرش اضافه کردم. آخه خودم آهنگ راااادنیک نیــــــــــلوفر رو وقتی صداش می کنم و اونم بدو بدو می آد طرفم، خیلی دوست دارم. خلاصه این دُخمَل ما همه رو یه دل نه صد دل عاشق خودش کرد و با توجه به توصیه و راهنمایی های پزشک و اطمینانی که بهمون داد مبنی بر اینکه تا وقتی تو محیط خونه باشه و دارو ها و نوبت های واکسیناسیونش رو مرتب بزنه، هیچ نوع عفونت و یا خطری برای اعضای خانواده نخواهد داشت، شد یکی از اعضای ثابت خونۀ ما. اعتراض اطرافیان و خانواده و دوست و آشنا و نصیحتاشون و ترسوندناشون و تهدیداشون که چقدر خطر داره و بده و اخه و از این حرفا بماند. متخصصین ما رو کاملا آسوده خاطر کردن و من با اطمینان تصمیم به نگه داشتنش گرفتم تا اینکه: آهـــــــــــــــــان! حالا تازه اصل داستان شروع می شه.
رادنیک خانم با استفاده از بهترین امکانات و خوردن بیسکویت ها و غذاهای مخصوص گربه و داشتن یه خونۀ کوچولوی گرم و نرم مخصوص خودش، کم کم بزرگ شد جوری که باور نمی شد کرد این همون گربۀ رنجور و ریزه میزه و ضعیف چند ماه قبله. حالا می دید که نه بابا به جز محیط دوست داشتنی و قشنگ خونه، بیرون پنچره هم یه خبرایی هست و ضمنا یه سر و صداهای آشنایی هم می آد. به این نتیجه رسید که بیرون از این چهار دیواری خیلی خبرای خوبی هست. این بود که یه روز نه گذاشت و نه برداشت، سر و صدایی راه انداخت که گوش فلک و 10 تا همسایه اینور و اونور رو کر می کرد و بنای اعتراض گذاشت که یعنی می خوام برم بیرون. به دکترش زنگ زدیم و گفت که این همون قضیۀ به اصطلاح مِرنو کشیدن گربه هاست، یعنی اینکه رادنیک خانم بزرگ شده و دلش شوهر می خواد و الان دیگه کم کم وقتشه و راهشم فقط اینه که عقیمش کنید. آخ آخ آخ، این یکی دیگه تو مرام و قاموس ما نبود. به قول روزبه مگه ما روز اول به خاطر خودمون رادنیک رو آورده بودیم که حالا به خاطر دل خودمون خیلی راحت بریم عقیمش کنیم و نعمت مادر شدن رو ازش بگیریم. دکتر می گفت: مگر اینکه بزارین بره بیرون و بگرده و آزاد باشه و خوب البته بعدشم باردار شه و برگرده. خلاصه جونم براتون بگه بار اول با کمی داروی آرام بخش به توصیۀ پزشک، یک کم حالش بهتر شد و ما به فکر افتادیم که شاید بتونیم بدیمش به کسی که خونش حیاط دار باشه و ضمنا براشم فرقی نکنه اگه پیشولیش بعد از گشت و گذار با شکم پر برگرده تو خونه. تو همین گیر و دار کم کم خبرِ خوش قدم به دنیای دل مامان گذاشتنِ عدسک هم قطعی شد. من عجیب اون اوایل عصبی و بدخلق شده بودم و جالب اینکه به طور اتوماتیک سمت رادنیک هم نمی رفتم. وقتی احتمال بارداری قطعی شد، تصمیممون برای واگذاری رادنیک جدی شد و از همین جا بود که بدبختی شروع شد. چند تا از شاگردهای محل کارم داوطلب شدن و هرکدوم با علاقه و اشتیاق می خواستن از اون یکی پیشی بگیرن. خوب ما دخترمون رو که از سر راه نیورده بودیم که به همین راحتی هم هرکی اومد بگیم وردار برو. به همه گفتم که تا عید یعنی نزدیک 2 هفته فرصت دارن تا نظر قطعی شون رو اعلام کنن و تصمیم بگیرن. یکی می خواست رضایت مادرشو بگیره، یکی دیگه امتحاناش داشت تموم می شد، یکیشون که همش در حال اومدن پیش من و تاکید به ندادن رادنیک به کس دیگه ای بود ولی در مورد بردنش و شرایطش به خاطر کمی وقتش هیچ بار نمی تونست صحبت کنه. خلاصه چه دردسرتون ندم که عید هم اومد و رفت و از کسی خبر جدی نشد. جالب اینکه توا ین مدت فهمیدم چقدر آدم گربه دوست داریم که همشونم با آه و زاری به ما التماس می کردن یه وقت رادنیک رو از سر خستگی و عصبانیت بیرون در کوچه نزاریم با به هرکسی حاضر نشیم بدیم. مردم ما رو که می شناسین ولی هیچکدومشون شخصا تمایل به گرفتنش رو نشون نمی دادن. یا خونشون پر گربه بود و جا نداشتن یا چون گربۀ ایرانی داشتن با نژادهای دیگه کنار نمی اومد و یا هزار و یک دلیل دیگه. شاید بتونم بگم، راحت 15- 20 نفر تو این مدت ما رو سر کار گذاشتن. ما با توصیۀ یکی از دوستان تصمیم گرفتیم که رادنیک رو تو پارک ملت رها کنیم. من به شخصه با موندنش از نظر بارداری من و چرت و پرت هایی که فرهنگ ما ازش ترس داره و خطراتش برای بچه مشکلی ندارم و به خاطر راهنمایی ها و صحبتهایی که با متخصص کردم، اصلا نگرانی هم ندارم ولی موضوع اینه که رادنیک اونطور که باید از جانب ما مثل قبل حمایت نمی شه. بیشتر زمان رو تو خونه تنهاست. دلشم که می خواد بیرون بره و ما شرایطش رو نداریم. باور نمی کنید ولی فقط اونایی حرف منو می فهمن که از یه حیوون حتی برای کوتاه مدتم شده نگهداری کرده باشن. این موجوادت به قدری فهمیده و با شعور هستن که گاهی شک می کنم با یه حیوون طرفم یا آدم. به قدری قشنگ ارتباط برقرار می کنن و حرفشون رو به تو می فهمونن یا اینکه از تو حرف شنوی می کنن که باور نکردنیه. رادنیک خیلی خوب می دونه کجاها حق داره بره و کجاها اجازۀ ورود نداره. زمان خوابش، زمان غذا خوردنش، زمان بازی، همه چیزش مشخصه. هیچوقت مزاحمت ا ضافی برات ایجاد نمی کنه مگر اینکه بهش بی توجهی کرده باشی و بخواد تلافی کنه. همچین قشنگ باهات قهر می کنه که دلت کباب بشه. وقتی نگران و ناراحت باشی، خیلی خوب می فهمه و همه جور لقک بازی در می آره تا شاید یک کم حواستو پرت کنه یا سرتو گرم. خلاصه من احساس می کنم این اواخر داره در حقش اجحاف می شه و بچه اون توجه و محبتی رو که باید از ما نمی گیره و چون فوق العاده حساس، حسود و دقیقه، خوب اومدن یه کودک به خانواده هم مطمئنا تاثیر خوبی روی اون نخواهد داشت. خیلی حرف زدم می دونم ولی فقط یک کم دیگه مونده. هفتۀ قبل بردمش پارک ملت که رهاش کنم. رانندۀ آژانس شروع کرد که نه و اینکارو نکنین و قسم و آیه که یه همکار گربه دوست داره و اون حتما میخوادش. من رو دودل کرد و رفت. تو پارکم رادنیک اصلا از سبدش بیرون نیومد. عوضش انصافا من و نی نی دو ساعتی تو آفتاب خوب بهاری نشستیم و هوای تمیز استنشاق کردیم و کتاب خوندیم. بعدم برگشتم خونه و منتظر تلفن حضرت آقا که خوب خبری ازش نشد. این فقط مال اینبار نیست. از دوماه پیش که تصمیم به بیرون فرستادن رادنیک گرفتیم، هر روز و هر هفته از این برنامه ها داریم. یکی زنگ می زنه، دوست، همکار، آشنا، خانواده که صبر کنید و دو سه روزه خبر می دیم و بعدم خبری نمی شه. کلی هم التماس و خواهش که عجله نکننین ها. این آقاهه، اون خانمه، دوستم، فلانی و بهمانی حتما می خوانش. من که دیگه بریدم. آخرین تصمیم رها کردن رادنیک فردا تو پارک ملت و اینبار به اتفاق آقای همسره. همین یک ربع قبل، اس ام اس و ایمیل گرفتم که سه چهار نفر از همکلاسی های دختر همکارم، ابراز تمایل به گرفتن رادنیک کردن و اگر ممکنه من چند روزی دست نگه دارم. خیلی جالبه، نه؟؟؟؟؟ حالا از تصمیم من بگذریم. نتیجه ای که از این اتفاق تو زندگیم گرفتم، می دونین چیه­؟ باریک الله! 1. مردم حرف زیاد می زنن. 2. مردم حرفِ زیادی خیلی می زنن. 3. آدم بهتره به جای کمک خالصانه به دیگران وقتی درخواست کمک می کنن، فقط حرفِ زیادی بزنه. و البته 4. نگهداشتن هر حیوونی تو خونۀ آپارتمان نشینی کار غلطیه. مسوولیت لازمۀ تمام تصمیمات و کارهاست. والسلام!

Leave a comment