پست مجدد از تاریخ 1388/2/13 ساعت یازده صبح
جل الخالق
من امروز خیلی هیجان زده ام. یعنی از دیروز بعد از ظهر همینطور هیجان زده موندم. گفته بودم که وقت سونوگرافی دارم. بابای عدسک بنده خدا از روز جمعه حال ندار بود و همش از صبح تا شب خوابیده بود. دوزاریمون افتاد که باید حال ندار باشه. آخه روزبه وقتی مریض می شه، بدنش به طور اتوماتیک همش حالت خواب داره و بدین ترتیب خودش خودشو احیاء می کنه. هرچی به سمت شب رفتیم، حالش سنگین تر می شد و بعدشم تب خیلی بالایی کرد. خلاصه به پیشنهاد مامان معاینش کردم و دیدم بعــــــــــــــله آبله مرغون گرفته. یه دونۀ ناقابل بیشتر رو شکمش نبود ولی همون کاملا مشخص بود که مبتلا شده. خلاصه فعلا بنده خدا خونه خوابیده.
اینا رو گفتم که بگم بابای مهربون با اون همه ذوق و شوق نتونست برای سونوگرافی و رویت نی نی گولو با من همراه بشه. مامان تماس گرفت و قرار شد اون بیاد. خیلی ذوق کردم که تنها قرار نیست برم. ساعت 5:15 قرار داشتم و تا ساعت 6 منتظر بودیم و چشمتون روز بد نبینه که لیوانای آبی که خورده بودم، چه به روزم آوردن. آخرش دیگه به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و فقط می خواستم برم دستشویی و راحت بشم. تا اینکه صدامون زد داخل و دستگاه رو گذاشت رو شکمم. این قسمتش از همه بدتره. فکر کن همین جوریشم دیگه طاقتت طاق شده، اونوقت باید فشار اون دستگاه رو هم تحمل کنی. اول که همون ساک بارداری و رحم رو نشون داد و منم طاقتم تموم شده بود و گفتم: ای بابا! بازم می خواین فقط بهم یه فضای دایره ای شکل به عنوان ساک حاملگی رو نشون بدین؟ پس بچم کوش؟ دکتره بنده خدا دید خیلی قاط زدم، گفت: خانم خانما به اونم می رسیم. همشو بهت نشون می دم. صبر کن. بعد توضیح داد که اون جسم سفید داخل اون دایرۀ سیاه همون جنینه و می بینمش یا نه؟ گفتم نه و گفت وقتی با خط کش برات اندازه شو و قسمت های مختلف بدنشو اندازه بگیرم، متوجه می شی. وای خدای من! باورم نمی شد. کم کم همه چیزش معلوم شد. سر خوشگلش. دست و پاش. دستشو آورده بود جلوی دهنش. بعد دکتر گفت که حرکات خیلی زیادی داره و من می بینم یا نه. هنوز جوابشو نداده بودم که عدسک کل بدنشو با سرعت غیر قابل باوری یک دفعه از جاش بلند کرد و خودشو با تمام قدرت داد به سمت بالا. انگار که می خواد به دیوارۀ رحم فشار بیاره. چندین بار دیگه همین کار رو کرد. من و مامان چشمامونو دوخته بودیم به مانیتور و مات و حیرون هیچکدوم نمی تونستیم حرف بزنیم. خیلی لحظۀ قشنگی بود. خوشحال بودم که مامان اونجاست واز طرفی هم با همۀ وجود ناراحت که روزبه دیدن این صحنه رو از دست داده. خیلی خارق العاده بود. ناخودآگاه عظمت و بزرگی خدا و خلقتش رو تحسین می کنی و در برابر عظمتش واقعا کم می آری. جالب تر از همه اینکه این عدسک دوست داشتنی و شیطون من، فقط 55 میلیمتر کل اندازۀ سر تا پاهاش بود. دکتر که اینو گفت، باورم نمی شد. 5.5 سانتیمتر رو هی با خودم تکرار می کردم و تو مغزم نمی گنجید که یعنی چی. آخه فکر کن! یه موجود کامل با دست و پا و قلب و همه چیز که فقط 5 سانت و نیم قدشه. واقعا عدسک اسم مناسبیه. اینطور فکر نمی کنین؟ بعدم برامون صدای قلبشو پخش کرد. وای خدای من! اشک تو چشمام حلقه شد. باور اینکه یه موجود کامل داره دورن بدن تو رشد می کنه تازه الان می تونست به حقیقت بپیونده. تا امروز سعی می کردم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی از امروز دیگه هر لحظه با منه. تو ذهن و فکر و تو تمام وجودمه. با سلول سلول بدنم حسش می کنم. وقتی خانم دکتر دستمال رو شکمم گذاشت تا مایع سونوگرافی رو پاک کنه، تازه فهمیدم که باید بلند بشم و غم عالم ریخت تو دلم. دیگه از مثانۀ پر و درد شکم و فشار ادرار خبری نبود. همش عشق بود و شوق، هیجان و کوچیکی در برابر عظمت پروردگار. حاضر بودم تا شب همونجا بشینم و به حرکات سریع و قشنگ عدسکم نگاه کنم و به ضربان قلبش گوش بدم. الان حاضرم هر بلایی سرم بیاد ولی بتونم برای یه لحظه هم شده، تو آغوش بگیرمش و ببوسمش و عطر تنش رو با تمام وجود تو ریه هام بکشم. توصیف احساسم خیلی مشکله. مامانم در مورد جنسیتش پرسید. گفت که الان 12 هفته و سه روزه و برای جنسیت معمولا هفتۀ 14 ام می شه تشخیص داد. برام مهم نبود که دختره یا پسر. مهم این بود که سلامته و پر از انرژی. من تا امروزشو هم به زور تحمل کردم. دیگه طاقت صبر نداشتم. حالا چه برسه به دو هفتۀ دیگه. از شنبۀ قبل اینقدر لحظه شماری کرده بودم که خدا می دونه. آخه مامان می گفت: اگه دو هفته هم صبر می کردی، می فهمیدی چیه. من به توصیۀ پزشک اومده بودم سونو نه برای دلخوشی خودم که. مهم اینه که سلامته و مثل بمب انرژی اون تو وول می خوره. خدای مهربون رو صد هزار مرتبه شکر.
ضمنا خانم دکتر گفت که آبله مرغون برای عدسک و من خطری نداره و ما می تونیم پیش بابا روزبۀ حیوونکی بمونیم. زمان زایمان طبیعی رو هم برای 22 آبان تعیین کرد. یعنی با بار قبل دو سه روز تفاوت کرد. روزبه که می گه کم کم به 6 آبان نزدیک می شه و عین باباش می شه. خلاصه بعدشم که اومدیم بیرون، با ذوق در پاکت گزارش رو با کردم و دیدم دو تا دونه عکس گذاشته و هیچی هم توش معلوم نیست. البته برای ما چون همه چیز رو با حوصله و قشنگ توضیح داده بود، من می تونستم سر و دست و پای عدسک رو تشخیص بدم ولی همونطور که فکر می کردم، روزبه خیلی نتونست چیزی ببینه و من تمام سعی امو کردم تا متوجۀ قسمتهای مختلفی که دکتر گفته بود بشه. بهش که گفتم خودشو چطوری تکون می داد، گفت: خدا به دادمون برسه، بیاد بیرون پدرمونو در می آره. راست می گه. فکر کن همین الان انگار هی می گفت: می خوام بیام بیرون! می خوام بیام بیرون. قربونش برم. واقعا نمی دونم جطوری باید 6 ماه دیگه صبر کنم. می گن وقتی شروع به حرکت کنه و تو شکم آدم تکون بخوره، اونوقت تازه خیلی هیجان انگیز تر می شه. من که دارم برای اون زمان لحظه شماری می کنم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
مامان مهربون شب رو پیش ما موند و از من و روزبه خیلی خوب پذیرایی کرد. دیگه لازم نبود نگران غذا و کار خونه باشم. امروز تا تونستیم به روزبه خنکی دادیم که زودتر دونه هاش بریزه بیرون و راحت شه.
و اما باید یه اعترافی بکنم. شب خیلی سختی رو گذروندم. عادت به تنهایی خوابیدن بدون روزبه رو ندارم. مامان پیشم بود ولی به خاطر احتیاط و اینکه دیشب روزبه تا صبح خیلی بی قراری کرد و خوب نخوابید و نمی خواست منو امشبم اذیت کنه، من پیش مامان خوابیدم و اون تو اطاق خواب. دیشب که بنده خدا عین کوره داغ بود و بغل دستم انگار بخاری روشن بود. خودش نیمه شب بلند شده بود و دوش گرفته بود و جاشو عوض کرده بود. خلاصه نمی دونم دیشب اون تا صبح چی کار کرد ولی من که اصلا خوابم نمی برد. گفتم اگه به مامان بگم، می گه واه واه چقدر نُنُری. خوب چی کار کنم. پاک کلافه شده بودم.
این بود داستان دیروز و دیشب ما با عدسک دوست داشتنی و کوچولو و بابای عزیزش. مامان هنوزم در غیبت من به شغل شریف پرستاری از آقای همسر مشغوله. دستش درد نکنه وگرنه من دلم نمی اومد روزبه رو خونه تنها بزارم. خودش اصلا نا نداره بلند شه لااقل یه چیزی بخوره. مامان هست خیالم راحته. خوب دیگه من برم که کلی کار دارم. عکس عدسک رو آوردم. اگه چیزی بعد از اسکن ازش معلوم شد که براتون می زارمش.
اینا رو گفتم که بگم بابای مهربون با اون همه ذوق و شوق نتونست برای سونوگرافی و رویت نی نی گولو با من همراه بشه. مامان تماس گرفت و قرار شد اون بیاد. خیلی ذوق کردم که تنها قرار نیست برم. ساعت 5:15 قرار داشتم و تا ساعت 6 منتظر بودیم و چشمتون روز بد نبینه که لیوانای آبی که خورده بودم، چه به روزم آوردن. آخرش دیگه به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و فقط می خواستم برم دستشویی و راحت بشم. تا اینکه صدامون زد داخل و دستگاه رو گذاشت رو شکمم. این قسمتش از همه بدتره. فکر کن همین جوریشم دیگه طاقتت طاق شده، اونوقت باید فشار اون دستگاه رو هم تحمل کنی. اول که همون ساک بارداری و رحم رو نشون داد و منم طاقتم تموم شده بود و گفتم: ای بابا! بازم می خواین فقط بهم یه فضای دایره ای شکل به عنوان ساک حاملگی رو نشون بدین؟ پس بچم کوش؟ دکتره بنده خدا دید خیلی قاط زدم، گفت: خانم خانما به اونم می رسیم. همشو بهت نشون می دم. صبر کن. بعد توضیح داد که اون جسم سفید داخل اون دایرۀ سیاه همون جنینه و می بینمش یا نه؟ گفتم نه و گفت وقتی با خط کش برات اندازه شو و قسمت های مختلف بدنشو اندازه بگیرم، متوجه می شی. وای خدای من! باورم نمی شد. کم کم همه چیزش معلوم شد. سر خوشگلش. دست و پاش. دستشو آورده بود جلوی دهنش. بعد دکتر گفت که حرکات خیلی زیادی داره و من می بینم یا نه. هنوز جوابشو نداده بودم که عدسک کل بدنشو با سرعت غیر قابل باوری یک دفعه از جاش بلند کرد و خودشو با تمام قدرت داد به سمت بالا. انگار که می خواد به دیوارۀ رحم فشار بیاره. چندین بار دیگه همین کار رو کرد. من و مامان چشمامونو دوخته بودیم به مانیتور و مات و حیرون هیچکدوم نمی تونستیم حرف بزنیم. خیلی لحظۀ قشنگی بود. خوشحال بودم که مامان اونجاست واز طرفی هم با همۀ وجود ناراحت که روزبه دیدن این صحنه رو از دست داده. خیلی خارق العاده بود. ناخودآگاه عظمت و بزرگی خدا و خلقتش رو تحسین می کنی و در برابر عظمتش واقعا کم می آری. جالب تر از همه اینکه این عدسک دوست داشتنی و شیطون من، فقط 55 میلیمتر کل اندازۀ سر تا پاهاش بود. دکتر که اینو گفت، باورم نمی شد. 5.5 سانتیمتر رو هی با خودم تکرار می کردم و تو مغزم نمی گنجید که یعنی چی. آخه فکر کن! یه موجود کامل با دست و پا و قلب و همه چیز که فقط 5 سانت و نیم قدشه. واقعا عدسک اسم مناسبیه. اینطور فکر نمی کنین؟ بعدم برامون صدای قلبشو پخش کرد. وای خدای من! اشک تو چشمام حلقه شد. باور اینکه یه موجود کامل داره دورن بدن تو رشد می کنه تازه الان می تونست به حقیقت بپیونده. تا امروز سعی می کردم باهاش ارتباط برقرار کنم ولی از امروز دیگه هر لحظه با منه. تو ذهن و فکر و تو تمام وجودمه. با سلول سلول بدنم حسش می کنم. وقتی خانم دکتر دستمال رو شکمم گذاشت تا مایع سونوگرافی رو پاک کنه، تازه فهمیدم که باید بلند بشم و غم عالم ریخت تو دلم. دیگه از مثانۀ پر و درد شکم و فشار ادرار خبری نبود. همش عشق بود و شوق، هیجان و کوچیکی در برابر عظمت پروردگار. حاضر بودم تا شب همونجا بشینم و به حرکات سریع و قشنگ عدسکم نگاه کنم و به ضربان قلبش گوش بدم. الان حاضرم هر بلایی سرم بیاد ولی بتونم برای یه لحظه هم شده، تو آغوش بگیرمش و ببوسمش و عطر تنش رو با تمام وجود تو ریه هام بکشم. توصیف احساسم خیلی مشکله. مامانم در مورد جنسیتش پرسید. گفت که الان 12 هفته و سه روزه و برای جنسیت معمولا هفتۀ 14 ام می شه تشخیص داد. برام مهم نبود که دختره یا پسر. مهم این بود که سلامته و پر از انرژی. من تا امروزشو هم به زور تحمل کردم. دیگه طاقت صبر نداشتم. حالا چه برسه به دو هفتۀ دیگه. از شنبۀ قبل اینقدر لحظه شماری کرده بودم که خدا می دونه. آخه مامان می گفت: اگه دو هفته هم صبر می کردی، می فهمیدی چیه. من به توصیۀ پزشک اومده بودم سونو نه برای دلخوشی خودم که. مهم اینه که سلامته و مثل بمب انرژی اون تو وول می خوره. خدای مهربون رو صد هزار مرتبه شکر.
ضمنا خانم دکتر گفت که آبله مرغون برای عدسک و من خطری نداره و ما می تونیم پیش بابا روزبۀ حیوونکی بمونیم. زمان زایمان طبیعی رو هم برای 22 آبان تعیین کرد. یعنی با بار قبل دو سه روز تفاوت کرد. روزبه که می گه کم کم به 6 آبان نزدیک می شه و عین باباش می شه. خلاصه بعدشم که اومدیم بیرون، با ذوق در پاکت گزارش رو با کردم و دیدم دو تا دونه عکس گذاشته و هیچی هم توش معلوم نیست. البته برای ما چون همه چیز رو با حوصله و قشنگ توضیح داده بود، من می تونستم سر و دست و پای عدسک رو تشخیص بدم ولی همونطور که فکر می کردم، روزبه خیلی نتونست چیزی ببینه و من تمام سعی امو کردم تا متوجۀ قسمتهای مختلفی که دکتر گفته بود بشه. بهش که گفتم خودشو چطوری تکون می داد، گفت: خدا به دادمون برسه، بیاد بیرون پدرمونو در می آره. راست می گه. فکر کن همین الان انگار هی می گفت: می خوام بیام بیرون! می خوام بیام بیرون. قربونش برم. واقعا نمی دونم جطوری باید 6 ماه دیگه صبر کنم. می گن وقتی شروع به حرکت کنه و تو شکم آدم تکون بخوره، اونوقت تازه خیلی هیجان انگیز تر می شه. من که دارم برای اون زمان لحظه شماری می کنم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
مامان مهربون شب رو پیش ما موند و از من و روزبه خیلی خوب پذیرایی کرد. دیگه لازم نبود نگران غذا و کار خونه باشم. امروز تا تونستیم به روزبه خنکی دادیم که زودتر دونه هاش بریزه بیرون و راحت شه.
و اما باید یه اعترافی بکنم. شب خیلی سختی رو گذروندم. عادت به تنهایی خوابیدن بدون روزبه رو ندارم. مامان پیشم بود ولی به خاطر احتیاط و اینکه دیشب روزبه تا صبح خیلی بی قراری کرد و خوب نخوابید و نمی خواست منو امشبم اذیت کنه، من پیش مامان خوابیدم و اون تو اطاق خواب. دیشب که بنده خدا عین کوره داغ بود و بغل دستم انگار بخاری روشن بود. خودش نیمه شب بلند شده بود و دوش گرفته بود و جاشو عوض کرده بود. خلاصه نمی دونم دیشب اون تا صبح چی کار کرد ولی من که اصلا خوابم نمی برد. گفتم اگه به مامان بگم، می گه واه واه چقدر نُنُری. خوب چی کار کنم. پاک کلافه شده بودم.
این بود داستان دیروز و دیشب ما با عدسک دوست داشتنی و کوچولو و بابای عزیزش. مامان هنوزم در غیبت من به شغل شریف پرستاری از آقای همسر مشغوله. دستش درد نکنه وگرنه من دلم نمی اومد روزبه رو خونه تنها بزارم. خودش اصلا نا نداره بلند شه لااقل یه چیزی بخوره. مامان هست خیالم راحته. خوب دیگه من برم که کلی کار دارم. عکس عدسک رو آوردم. اگه چیزی بعد از اسکن ازش معلوم شد که براتون می زارمش.