پست مجدد از تاریخ 1388/01/30
عدسک
سلام،
من بالاخره تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم تا بتونم مطالبی رو که دوست دارم توش بنویسم. دلیل اصلی این کار اتفاقیه که دقیقا دو ماه و 10 روز پیش متوجهش شدم. اونم بوجود اومدن عدسک بود.
بهترین خبری که می تونستم تو زندگیم بگیرم. البته بی انصافی نکنم. بهترین خبر بعد از روزی که با ازدواج من و همسرم روزبه موافقت شد. ما الان 7 سال و سه ماهه که ازدواج کردیم. سه سال قبل از ازدواجمون با هم آشنا شدیم و بالاخره بعد از کلی مقاومت و کشمکش با خانوادۀ من با این وصلت موافقت شد. چندی قبل تصمیم گرفتیم که نی نی دار بشیم و از اونجا که فکر می کنم این نی نی می دونسته اگه بخواد خیلی صبر کنه، ممکنه ما هر لحظه منصرف بشیم و راه اومدنش به این دنیا بسته بشه، نه گذاشت و نه برداشت، ماه اول به دوم اعلام حضور کرد و من و پدرش رو خوشحال و خوشبخت ترین مادر و پدر دنیا. دور و وری ها بیش از اون حدی که من با خودم فکر می کردم، از شنیدن این خبر خوشحال شدن. تو کتابی که به عنوان راهنمای دوران بارداری می خونم، “همۀ مادران سالمند، اگر….” خیلی قشنگ و دقیق و تو مراحل مختلف اندازۀ جنین و کارهایی رو که داره انجام می ده و مراحلی رو که طی می کنه نوشته بود. تو هفته های 5 و 6 اندازۀ اون فقط به اندازۀ یک هستۀ سیب بود. تو این زمان دوستان که تماس می گرفتن همه ازم می پرسیدن، عدسکت چطوره؟ حالش خوبه؟ خلاصه فکر کن که ما از صبح تا شب قربون صدقۀ یه عدسک به اندازۀ یه هستۀ سیب می رفتیم. بعدش تبدیل شد به حبۀ انگور و بعدم تو حوالی هفتۀ 8 به یه دونه توت فرنگی خوشگل. الان دیگه عدسک من دست و پا داره. می تونه بشنوه و ضربان قلبش جریان داره. تقریبا بیشتر اندام های داخلیش شکل گرفته و خلاصه برای خودش یه پا آدم کوچولوی حسابیه. هنوز نمی تونم حسش کنم، هرچند باهاش صحبت می کنم. نوازشش می کنم و با تمام وجود دوستش دارم ولی می تونم بگم این حس یکی از قشنگ ترین حس های عالم و از بزرگترین موهبات خداوند و جهان هستی است. آرزوم می کنم تمام اونایی که دوست دارن یه روز مادر بشن، به درک و لذت این حس قشنگ نائل بشن. کتاب رو که می خونم با خودم می گم: یعنی این واقعا چیزی به جز معجزه می تونه باشه؟ باورنکردنیه. خلاصه سرتونو درد نیارم. تصمیم گرفتم به غیر از نوشتن خاطرات که معمولا جند روز یکبار انجام می دم، خاطره ها و لحظه های شیرین و قشنگم رو که از زمان اومدن این کوچولو ملموس تر و لطیف تر و شیرین تر و پر معنی شدن، تو این وبلاگ بنویسم. شاید یه روز این وبلاگ رو به خود عزیزش تقدیم کنم. می خواستم از میترا جون دوست خوبم که طریقۀ ایجاد وبلاگ رو برام توضیح داده بود و راهنمائیم کرده بود، همین جا از طرف خودم و عدسک تشکر کنم. مرسی خاله میترا.